2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مصی از تو کابینت کاسه چینی گلسرخ رو بیرون اورد و براش ابگوشت پر دمبه ریخت و جلوش گذاشت کسی نمیتونست درست و حسابی بخوره همه خجالت میکشیدن من که وایستاده بودم و خشکم زده بود همایون و اون همه خشکی کجا و برادر تنی و این همه خاکی بودن کجا...با مشت کوبید رو پیاز و رو به عمه ها گفت:به به چه خانم هایی چه سعادتی نصیب من شد بفرمایید شما تپلو هارو میبینم اشتهام باز میشه...تازه چشمش به من افتاد قاشق تو دهنش موند و غذاشو نجویده قورت داد و گفت سلام لیدی چه خانمی؟!

من که خشکم زده بود ولی مصی گفت هادی خان این دختر منه ده بوده خیلی وقته اومده پیش ما...هادی ابرو بابا انداخت و با اشتها ناهارش رو خورد در اخر دست عمه هارو بوسید که اونا چادر رو صورت کشیدن و با خجالت گفتن خاک تو سرمون شوهرامون بفهمن به دار میکشنمون بابا که ظاهرا با اخلاق شوخ هادی آشناییت داشت خندید و گفت خیلی خوش اومدی هادی خان چایی در خدمت باشیم؟ هادی لای نون دوسه تا قاشق پر گوشت کوبیده گذاشت و گفت:اینم واسه عصرم میبینمتون وای مصی جون مرحبا به این دستپختت خانم های تپلی خداحافظ میبوسمتون عمه ها زیر چادر داشتن از خنده غش میکردن...مثل برق و باد اومد ما رو خندوند و رفت...مصی با خنده گفت تپلوها بیاید غذاتون رو بخورید دیگه رفت...عمه از خنده اشکش اومد و گفت:چه پسری بود خوشبحال زنش اصلا پیر نمیشه... مصی به فکر فرو رفت و گفت: چرا زنش نیومده بود نکنه جدا شدن...باقر پایین تخت بابا همونطور که دراز میکشید گفت:ناهارمون که کوفتمون شد حداقل بزارید یه چرت بزنیم..

هادی چقدر روحیه هممون رو عوض کرد هوا رو به تاریکی بود و باقر و عمه فریبا رفتن و لیست خریدشون رو تهیه کنن...عمه گلثوم نگاهش به من بود که لباسهارو برش میزدم و با دست کوک میزدم رو به بابا گفت: خداروشکر که لبهاتون میخنده این دختر لیاقت خوشبختی رو داشت حتم دارم علی میاد دنبالش ولی خام حرفهاش نشید اینجا شهره ده نیست ایشالا یه شوهر خوب قسمتش میشه هنوز سنی نداره..مصی بشقاب تخمه و اجیل رو نزدیک عمه کشید و گفت: بخور گلثوم فکرشم نکن اصلا میخوام ترشی بندازمش...کاش بچه هاتم میاوردی..

-نمیشد که خودشون شوهر و زن دارن زیاد نمیمونم که فردا نیاد دنبالمون پس فردا میاد دنبالمون(منظورش شوهرش بود)...صدای باز شدن در باغ منو از جا کند و گفتم من میبینم کیه پالتو رو تنم کردم و پله هارو پرواز کردم ماشین همایون بود با دیدن ماشین ها همونجا نزدیک در پارک کرد پیاده که شد لبخند شیرینی بهم زد و گفت: چی از این قشنگتر که اولین کسی که میاد جلو در تو باشی...منم به روش لبخند زدم و گفتم:خوش اومدی منتظرت بودم..




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

..ابروهاشو بالا برد و گفت:نمیگی؟ با تعجب پرسیدم چی رو؟ سری تکون داد و همونطور که در رو میبست گفت: همونی که دیروز گفتی دیگه یهو در روز باز کردی گفتی...میدونستم منظورش چیه ولی خودمو به ندونم کاری زدم در رو بست و صندوق رو بالا زد و یه جعبه سفید روی پله هامون گذاشت و گفت:‌ عادت به کادو دادن ندارم ولی یه هدیه کوچیک واسه کسی که قراره همه دنیام بشه، صدای هادی بود که از دور میومد به به ببین کی اومده همایون خان قاجار جلو اومد و برادرشو بغل گرفت از همایون ریز نقشتر بود...تا چشمش به من افتاد گفت:مزاحم که نشدم همایون دست رو شونه اش گذاشت و گفت:نه چه مزاحمتی با کی اومدید؟-همه اومدیم تا سیزده بدر میمونیم البته اجازه اش با شماست مالک...- کم پرو بازی در بیار برو دارم میام...هادی دستی تکون داد و رفت ولی هزاربار چرخید و مارو نگاه کرد...همایون گفت:من دعوتشون نکردم میخواستم این مدت با تو وقت بگذرونم و دیگه نزارم چشم هات مثل اون شب بارونی باشه... من میدونم که ما نیمه همیم و به اشتباه دور از هم بودیم من تو ظاهر خشکم تو ظاهر سردم ولی وقتی پیشمی آب میشم....

تو همون اولین باری که وسط باغ دیدمت فهمیدم بالاخره پیدات کردم...مادر همایون وارد ایوان عمارت شد همایون به هدیه اشاره کرد و گفت بگو باقر ببره داخل سنگینه بعدا میبینمت...به طرف مادرش رفت و من از پشت درخت دور شدنشو دیدم همونجا به درخت تکیه دادم و چندبار نفس عمیق کشیدم جعبه سنگین بود وسط خونه گذاشتم و همه کنجکاو بودیم عمه خندید و گفت میدونم توش چیه و درست هم گفت چرخ خیاطی برقی بود هممون از خوشحالی میخندیدم و من بدون معطلی وصلش کردم و اون لباسی رو که کوک زده بودم رو دوختم دستم خیلی تند بود...همه خوشحال بودیم و مامان یدونه از اتاقهارو از وقتی اومده بودم در اختیارم گذاشته بود و چرخ رو همونجا گذاشتم ازش نمیتونستم چشم بردارم خوشحال بودم..اونشب خیلی خوشگذشت دور هم گفتیم و خندیدیم با اومدن خانواده همایون رفتنم به اون سمت غیر ممکن بود و خودشون شام درست کرده بودن ولی اخر شب که همه خوابیدن میدونستم همایون تو ایوان چایی میخوره مصی بیدار بود و نمیتونستم بیرون برم وقتی این پا و اون پا کردنمو دید با اشاره گفت برم تو اتاق و دنبالم اومد داخل در رو بست و گفت:چرا مثل مرغ سر کنده ای؟نمیدونستم بهش بگم یا نه ولی بالاخره دستشو فشردم و گفتم:میخواستم از همایون خان تشکر کنم بابت چرخ خیاطی ولی گفتم شاید رفتنم اشتباه باشه...؟اخمی کرد و گفت:مگه روز رو از دستت گرفتن الان همایون خان خواب هزارتا پادشاه رو میبینه...



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

توروخدا زود بذار.رمان زن داداشم بهم میگه ترشیده که نصفه موند اسی دیگه نذاشت تو با ما این کارو نکن

عه منم اونو میخوندم چی شدش 

نخ من نصفه نمیزارم ❤️

معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ...

چقدرررر زیبا بود 

واقعیت همینه

حالا نه صرفا جنس دختر یا پسر

هر جنسیتی که خدا صلاح دونسته و به بنده اش،هدیه داده

بهترین برای ماست

ولی متاسفانه ما با تعیین و تکلیف برای خدا،دختر و پسر میکنیم و ناشکری میکنیم

الان ما خودمون ۳تا دختریم،انقدرررر که برای خانواده مون قدم خیر برداشتیم،هیچ کدوم از پسرهای فامیل و اطراف مون انجام ندادن

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز