به نجوا گفت: بگو ببینم، آیا از رنج من زیاد لذت می بری؟ من می بایستی از تو متنفر باشم.از آن وقتی که ما یکدیگر را می شناسیم، تو جز عذاب چیز دیگری به من ندادی.
صدایش لرزید. به سوی من خم شد و سر خویش را بر سینه ام نهاد.
با خود گفتم: قطعا به همین دلیل من را دوست می داشتی. چه خوشی از خاطر انسان می رود اما غم و اندوه، هرگز...
_میخائیل لرمانتف
_قهرمان عصر ما