خیلی ناراحتم از بچگی پدرم دوستم نداشت با کاراش من اینجوری حس کردم الان که یه دختر دارم میرم خونشون دخترموبوس میکنه قربونت صدقش میره نمیدونم پس چرا برای من اینکارارو نکرد شاید من زشت بودم ولی از مامانم میپرسم دخترم شبیه کیه میگه شبیه بچگیای خودته پس چرا من برای پدرم ارزش نداشتم چند روز دخترم مریض بود همش زنگ میزد حالش میپرسید امروز براش دارو خریده بود آورد خونمون بهش داد چرا من ناراحت میشم وقتی به دخترم اهمیت میده الان بغض گلوم گرفته دخترم عشق پدر داره منم که کمبود دارم
عزبز زمان بچگی شما پدر جوون بوده هزار مشکل کاری و مالی و خانوادگی داشته مثلأ مامانت با خانوادش بحث داشته ایشون گوشت قربونی بوده دیگه انرژی برای محبت ظاهری نمیمونده وگرنه عشقش بودی. حالا پا به سن گذاشته زندگیش رو روال افتاده وقت و انرژی محبت داره. وگرنه عزیزی بچت بخاطر عزیزی خودته.
اون موقع جوون بوده کارهایی کرده که مطمینا الان پشیمونه الان میخواد جبران کنه برات
میدونی دیگه دلم و مغزم سوخته خیلی سختی کشیدم دیگه نمیتونم حالمو توصیف کنم.اون شاید الان پشیمون باشه ولی بچگی من تموم شده و حالا یه زن افسرده غمگین ازم مونده
عزیزم اگه تو رو دوست نداشت به بچتم توجه نمیگردم برات مثال میزنم دخترم نوه اول بود شوهرمو دوست نداشتن مدام بهش میگفتن دخترتو کتک بزن ازت حساب ببره چقدر سر این قضیه ما اذیت شدیم اونم فکر میکرد پدر مادرش خیرشو میخوان ولی سر نوه های دیگش نرم شدن لباس میخریدن طلا میخرید تولد میگرفتن خونه خودشون پس اینجوری فکر نکن پدرت تازه اگاه شد
عزیزم اگه تو رو دوست نداشت به بچتم توجه نمیگردم برات مثال میزنم دخترم نوه اول بود شوهرمو دوست نداشتن ...
خانواده شوهرم که متاسفانه از روز اول بچمو نخواستن بهش میگفتن شبیه غورباقه میمونه ولی خانواده خودم عاشقش هستن وقتی بچتو دوست داری باید بهش نشون بدی من اگه پدرم اینطور که به دخترم محبت میکنه بهم میکرد چشمام فداش میکردم ولی همیشه کتک هاش مال من بود محبتش برای بچه های عموم و خانواده پدرش