خیلی ناراحتم از بچگی پدرم دوستم نداشت با کاراش من اینجوری حس کردم الان که یه دختر دارم میرم خونشون دخترموبوس میکنه قربونت صدقش میره نمیدونم پس چرا برای من اینکارارو نکرد شاید من زشت بودم ولی از مامانم میپرسم دخترم شبیه کیه میگه شبیه بچگیای خودته پس چرا من برای پدرم ارزش نداشتم چند روز دخترم مریض بود همش زنگ میزد حالش میپرسید امروز براش دارو خریده بود آورد خونمون بهش داد چرا من ناراحت میشم وقتی به دخترم اهمیت میده الان بغض گلوم گرفته دخترم عشق پدر داره منم که کمبود دارم