ديشب خوابشو ديدم امروز خيلى حالم بد همش بغض تو گلومه وقتى يادم مياد چه احترامى واسم ميذاشت چجور رسم عاشقى رو يادم داد چقدر هوامو داشت تاج سر خانوادش بودم اما نشد كه مال هم شيم😔
هنوزم احتراممو داره هنوزم هميشه حالمو از خانوادم ميپرسه گاهى تو تنهايى بهش فكر ميكنم همش فكر ميكنم چرا دير اومد سراغم چرا زمانى اومد كه من جسمم مال يكى ديگه بود و هزاران هزار چراهاى ديگه😔
شايد حكمتى توش بود شايد قسمت نبود نميدونم اما اين حق من نبود كه عروس خانواده اى بشم كه مادرشوهرم از شمر بدتره يه آدم فتنه جادوگر حسود بخيل كه چشم ديدن زندگى پسرشو نداره و همش ميخواد كوفتمون كنه....
شب عروسيش خودم اولين نفرى بودم كه رفتم جلوش و بهش گفتم از ته قلبم واست خوشبختى رو آرزو ميكنم....دقيقا يك شب بعد از عروسى من عروسيش بود حتى براى تنظيم تاريخاى عروسيمون زنگ زدن گفتن اول شما مجلستون برگزار كنين بعدا ما....
هيچ زمانى تو زندگيم خيانت نكردم خداى من شاهده حتى مهرشو از دلم بيرون كردم اما گاهى به خوابم مياد يا حالمو ميپرسه تمام خاطرات برام زنده ميشه😔
درد_دل😔#