2777

زندگی_مریم #

برای هشتگ "زندگی_مریم" 9 مورد یافت شد.

سه چهار روز بعد، نزدیکیهای غروب بود، از خونه ی مژگان _خواهر بزرگم که مرودشت ( شهرستانی اطراف شیراز که نیم ساعتی با شیراز فاصله داشت) زندگی میکرد_  برمیگشتیم، متوجه شدیم که مهمون غریبه هست تو خونه.


از داخل حیاط ۴ تا پله میخورد به داخل خونه، از پله ها که رفتیم بالا اینطور به نظر می رسید که مهمونها در حال رفتن و خداحافظی کردن هستند.

امیر _برادر کوچیکم_  درو که باز کرد، باهاشون رو در رو شدیم.


به کسی که باهاش چشم تو چشم شدم و میدیدم باور نداشتم.

رضا بود!

حتما خواب بود!

این ، اینجا چیکار میکنه؟!

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم!


_خوبی دخترم؟

مادر رضا بود!  

میخواست منو ببوسه ولی من فقط باهاش دست دادم. اصلا خوشم نیومد. خیلی ناراحت شدم از دیدن اونها اونجا!

فکر کردم از بعد عیدی که اجازه ندادم بیان خواستگاری دیگه ماجرا تموم شده هست. چون وقتی برگشتم خونه هم دیگه خبری از رضا نبود، آخرین بار هم همون قبل عیدی تو آژانس هواپیمایی دیده بودمش ولی مثل اینکه آقا رضا همچنان بودش و مثل اینکه اینا خیلی پررو تشریف داشتن! آخه اینجا چیکار داشتن؟ یعنی اومده بودن خواستگاری؟!  بدون اجازه ی من؟

بدون حضور من؟!


زندگی_مریم#  

💚💚💚




بیست روزی از تعطیلات تابستون میگذشت، یه شب تو حیاط نشسته بودم و کتاب میخوندم که مادرم صدام کرد.

_مریم بیا اینو بپوش ببینم.


یه صندوقچه ی قدیمی داشت که همه چی توش پیدا میشد، یه بلوز زرشکی و مدل سنتی و گلدار که اصلا خوشم نیومد و یه دامن مشکی بود، ولی خدایی دامن شیکی بود.

_اینا چیه مامان؟!

_بپوش یه چند وقت پیش تو بازار دیدم برای تو خریدم. تو که به خودت نمیرسی دیگه!


من معمولا سارافون می پوشیدم و ساده، با این‌ حال گفتم تو ذوقش نخوره پوشیدم.


_چه بهت میاد!  بیا این روسری رو هم امتحان کن.

_ چقد عوض شدی! الان تاریکه چشمم نمیبینه، فردا هوا که روشن شد بیا سر و صورتت رو هم یه صفایی بدم!


مامانم یه آرایشگر حرفه ای بود که  کمردرد و عمل دیسک اجازه نداد کارش رو ادامه بده.

_ نه مامان خوبه، فعلا باشه برای یه وقت دیگه الان حوصله ندارم.

_ تو آینه نگاه کردی، صورتت پر از مو شده! قیافه ت رو دیدی، چرا شبیه پیرزن ها رفتار میکنی! مگه زده به سرت! مگه تو همون دختر خوشگل و خوش تیپ من نیستی؟!


زندگی_مریم#  





فردا شب ش با مامانم تو آشپزخونه داشتیم شام رو آماده میکردیم.

یه چهار پنج‌ روز بعد هم ما باید برمیگشتیم خونه، فردای سیزده بلیط داشتیم.

احساس کردم یه چیزی میخواد بهم بگه!

_چی شده مامان؟!

تعجب کردم، مامانم خوشحال بود!

_عصر که رفته بودی بیرون، یه خانمی زنگ زد به خونه، از تسوج زنگ زده بود ( شهری که من زندگی میکردم) برای پسرش تو رو میخواست! صاحب همون استانبول!  ( اسم فروشگاه پوشاک رضا بود)


مامانم بنده ی خدا خیلی ساده بود ولی بعضی آدم های خاص رو خوشش میومد که البته بی ارتباط با پول هم نبود! ( با مهدی اصلا رابطه ی خوبی نداشت! )

ولی مثل اینکه همین اول کار آقا رضا خودش رو تو دل مامانم جا کرده بود.


_ مامانش؟!


تا جایی که میدونستم مادر رضا هم با اونا زندگی میکرد. یعنی با زن رضا تو یه خونه زندگی میکرد و اونوقت با چه رویی زنگ زده بود منو از مامانم خواستگاری کرده بود!

چه مسخره هستند مادر وپسر!

چه پیرزن نمک نشناسی!



زندگی_مریم#  


تعطیلات عید، هوای خوب شیراز، فارغ از همه چی، خونه ی پدری  _که به نظرم امن ترین جای دنیاست_ مدت ها بود که زندگیم پراز استرس شده بود، ولی اونجا  احساس آرامش میکردم، اصلا دلم نمیخواست دیگه برگردم خونه!


یه روز عصر وسط های عید، بازار شاهچراغ بودیم. هر وقت میرفتیم شیراز، حتما دخترام رو حرم میبردم زیارت. آیسان و آیناز هم عاشق شیراز بودند. فکر میکردم اگر برای همیشه بیام شیراز چه خوب میشد، باید دنبال انتقالی باشم بیام همینجا، زندگی تو شهر بزرگ خیلی راحته. تلفن م زنگ خورد. یه شماره ی ناشناس که حتما منو میشناخت چون پیش شماره ی همراهش، شماره ی شهر ما بود، فکر کنم موقع تحویل سال هم برام پیام تبریک سال نو فرستاده بود.


_ سلام، خوبی؟!


رضا بود!

از صداش شناختمش.

زود قطع کردم.  نزاشتم ادامه بده. مادرم همراهمون بود،

سعی کردم آرامش داشته باشم که بویی نبره.

_کی بود مریم؟

_نمیدونم قطع شد!


دوباره زنگ زد! لعنتی پررو!

ایندفعه خاموش کردم. شماره ی منو از کجا گیر آورده بود؟!

آخرین باری که دیدمش تو آژانس مسافرتی بود که مجبور شدم به خاطر مزاحمت اون اونجا رو ترک کنم.

_ چیه تو فکری؟

مامانم خیلی تیز بود. نباید چیزی می فهمید.

_ مامان جون، این همه بدبختی، تو فکر نباشم، چیکار کنم!

_ ناشکری نکن. به دخترای دسته گلت نگاه کن. خدا رو شکر کن.


شب بعد از اینکه بچه ها خوابیدند، گوشیم رو که روشن کردم، ۱۹ تا تماس بی پاسخ ازش داشتم!

و البته چند تا پیام عاشقانه که من دوستت دارم و از این حرفا!

بدتر بدم اومد ازش!  چه مرد پستی بود‌ که با داشتن زن وبچه ادای پسرای ۱۸_ ۱۹ ساله رو در میاورد مرد گنده خجالت هم نمیکشه!

_من ۳۲ سالم بود و مطمئنا اون  چند سالی از من بزرگتر بود_


به خودم گفتم هرچی جواب اینجور آدما رو بدی، ماجرا بدتر کش پیدا میکنه، به فکر افتادم خط م رو یه مدت خاموش کنم و از خط ایرانسلم استفاده کنم...


زندگی_مریم#  

این وسط اون چی میخواست واقعا؟! همچنان جای سوال بود برام.


سعی میکردم دیگه کمتر بیرون برم. مگر مدرسه بخوام‌ برم و جایی که ضرورت داشته باشه.


نزدیک عید بود. باید بلیط تهیه میکردم برای رفتن به شیراز.رفتم آژانس هواپیمایی که تو مسیر برگشت از مدرسه بود. از همون در که وارد میشدی باجه ی فروش بلیط قطار بود.دو سه نفر تو نوبت بودند. منم نشستم رو صندلی هایی که با باجه ها فاصله داشتند و باید اونجا منتظر میشدیم. تعداد کمی صندلی بود. ۵ یا ۶ تا بود. دو نفر نشسته بودند رو دو تا صندلی که نزدیک در بود. منم نشستم رو صندلی آخری که نزدیک قسمت فروش هواپیما بود و سه یا چهار صندلی خالی بین من و اون دو نفر بود.

از چند روز پیش مدارک رو تو کیفم گذاشته بودم. گفتم درشون بیارم آماده باشه، سرم تو کیف بود که یه دفعه یکی نشستم کنارم.

رضا بود!

چقد گستاخ شده بود! خواستم بلند شم، پاش رو طوری که بقیه متوجه نشن گذاشت روی پام، انقد محکم که تا چند ساعت انگشت شست پام تیر میکشید!  

_باید با هم حرف بزنیم.

_من هیچ حرفی با شما ندارم.


دختر همسایه ی برادرشوهر بزرگم‌ هم اونجا تو آژانس کار میکرد، من اونو میشناختم. نمیدونم اونم منو شناخته بود یا نه؟ همه ی حواسم به اون بود. خیلی استرس میکشیدم. عجب گیری افتاده بودم. دلم میخواست داد بزنم سرش مردک...


_آقای نیک مهر، بلیط تون آماده ست.

رضا رو صدا کردن، بلیط هواپیما گرفته بود برای کجا ؟ نمیدونم. بلند شد رفت...

زندگی_مریم#  



قسمت_نهم#  

همینطور که بنزین میزد، نگاش به اون عددی بود که مانیتور نشون میداد. منم سرم تو کیف داشتم دنبال پول میگشتم! معمولا کیفم نامرتب بود و اگه چیزی لازم داشتم باید میگشتم.


_ با من ازدواج کن!!
فکر کردم اشتباهی شده،اهمیتی ندادم.
_ با من ازدواج میکنی؟!
اولین چیزی که به فکرم رسید گفتم:
_شما که زن دارید؟!
_ خب داشته باشم، مگه خلاف شرع ه؟ اصلا شما به اونش چیکار داری؟!

احمق، چه از خود راضی و متکبرانه حرف میزد، تمام ارزش و احترامی که براش قائل بودم از بین رفت.
_ راست میگید به من هیچ ربطی نداره، من اصلا قصد ازدواج ندارم.

_ حالا رو ش فکر کنید!
هیچ جوابی بهش ندادم، ارزشش رو نداشت مرد بی شعور!

زندگی_مریم#  

قسمت_هشتم#  

از مدرسه که تعطیل شدم ، رفتم فروشگاه تا اومدم پمپ بنزین دیگه ظهر بود، ماشین خیلی کم بود ، دو سه تا قبل از من زدند و رفتند ولی بعد من کسی نبود، اینکه کی اومده بود اصلا نفهمیده بودم مخصوصا اینکه خیلی نگاه کردم ببینم کسی رو پیدا میکنم یا نه ولی حیرت انگیز بود انگار رضا یه دفعه سبز شد اونجا!
خیلی نزدیک ایستاده بود، خیلی هم بد نگاه میکرد، اصلا خوشم نیومد، به نظرم مرد هیزی نبود. نمیدونم شاید مشکل از من بود که بیوه شده بودم!
چند وقتی بود که کم کم داشتم سختی های زندگی یه زن بیوه تو جامعه ی ما رو درک میکردم،اونم تو محیط کوچیک! چقدر محدود شده بودم، چقدر رعایت میکردم ولی هر روز بدتر از دیروز، هر روز یه برنامه و حرف و حدیث جدید می دیدم و می شنیدم. یه ده روز قبل با جاری م بحثم شد، فکر میکرد به شوهرش نظر دارم! مرده شور تو و شوهر کچل ت رو ببرند، شاید تو دنیا از تنها مردی که متنفر بودم علی بود!
نه اینکه برادرشوهر پررو و بی چشم و روی من شنیده بود خواستگار دارم اونم پاپیش گذاشت، خیلی عصبانی شدم و گریه کردم و گفتم دیگه تکرار نشه.  همسایه ها هم که بماند ، همشون مراقب شوهرشون بودن من ندزدم! بعد از دعوای من و جاریم ، مادرشوهرم اومد خونمون کلی نصیحتم کرد میگفت تقصیر خودت هست، مگه علی چشه که ناز میکنی، قبول کن الناز غلط میکنه به اون هیچ ربطی نداره، ما که قبول نمیکنیم تو بری زن یه آدم غریبه بشی! نه اینکه علی شغل ثابتی نداشت شاید میخواست دستش  بند بشه‌. پدرشوهرم هم خیلی دلش میخواست این کار بشه، گفتم مادرجون کی گفته من میخوام ازدواج کنم؟! چشم! خواستم ازدواج کنم حتما زن علی میشم!

حدس زدم حتما این رفتار رضا هم جزء اون برنامه های زن بیوه بود! وگرنه از اون دیگه بعید بود.
بی اختیار عقب تر رفتم:
_والا، درپوش ه هرازگاهی اینطور گیر میکنه.
خم شد با یکی دو تا تکون خیلی راحت بازش کرد و خودش برام بنزین زد...

زندگی_مریم#  

قسمت_هفتم#  

یه روز عصر اوایل اسفند بود، البته نه این اسفندی که گذشت، اسفند پارسال، تو پمپ بنزین میخواستم بنزین بزنم، دوباره در باک ‌ماشینم گیر کرده بود، معمولا یه دفعه سفت میشد و مرد میخواست تا بازش کنه! ( یه پراید مدل پایین و کهنه ای داشتم که بیچاره عمرش رو کرده بود و من به اصرار ازش کار میکشیدم )

مسئول مربوط و محترم هم طبق معمول تو دفترش بود، اونجا می نشست، خودمون بنزین میزدیم و بعد پول رو میبردیم داخل تحویل میدادیم. مخصوصا که اون روز بارون هم می بارید.


_میتونم کمکتون کنم خانم احمدی؟


رضا بود!

زندگی_مریم#  

قسمت_ششم#  

سه،چهار ماهی از فوت شوهرم میگذشت که سروکله ی خواستگار پیدا شد. البته رسمی نبودند، فقط در حد تلفنی یا توسط یکی رابط بهم پیشنهاد میشد. و من پاسخم مشخص بود: بدون معطلی و محترمانه "نه" میگفتم .

بنده ی خداها همشون رو میشناختم، آدمای خوبی بودند و قصد بدی نداشتند! ولی من بعد مهدی اصلا به ازدواج دوم فکر نمیکردم، مخصوصا که دوتا بچه داشتم و تمام فکر و ذکرم آینده ی دخترام بود.


(مثلا یکی از خواستگارا که با خواهرش تو یه مدرسه همکار بودیم،آقای سلیمی همکار رشته ی خودمون بود که تو کلاس گروه های آموزشی اداره مون بارها دیده بودمش. بیچاره خانمش رو در اثر سرطان از دست داده بود.

خواهرش توی مدرسه خیلی بااحترام باهام مطرح کرد، والبته من بلافاصله جواب منفی دادم)




علاوه بر همه اینها، شکرخدا من دستم تو جیب خودم بود و نگرانی از این بابت نداشتم، تازه حقوق مهدی هم قرار بود هرماه یه مقداریش رو برای ما پرداخت کنند، که به خاطر قضیه ی وراث و پدر جاه طلبی که داشت و تو دادگاه هم از دیه و هم از حقوق سهمش رو میخواست _سهم خودش و خانمش رو میخواست_ یه مدت به تعویق افتاده بود.

بالاخره من خودم به تنهایی خیلی راحت میتونستم از عهده ی خرج و مخارج خونه بربیام و هیچ دلیلی برای ازدواج مجدد تو خودم نمیدیدم، اصلا حال و حوصله ش رو نداشتم!      پایان_قسمت_ششم

زندگی_مریم#  

پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز