قسمت_نهم#
همینطور که بنزین میزد، نگاش به اون عددی بود که مانیتور نشون میداد. منم سرم تو کیف داشتم دنبال پول میگشتم! معمولا کیفم نامرتب بود و اگه چیزی لازم داشتم باید میگشتم.
_ با من ازدواج کن!!
فکر کردم اشتباهی شده،اهمیتی ندادم.
_ با من ازدواج میکنی؟!
اولین چیزی که به فکرم رسید گفتم:
_شما که زن دارید؟!
_ خب داشته باشم، مگه خلاف شرع ه؟ اصلا شما به اونش چیکار داری؟!
احمق، چه از خود راضی و متکبرانه حرف میزد، تمام ارزش و احترامی که براش قائل بودم از بین رفت.
_ راست میگید به من هیچ ربطی نداره، من اصلا قصد ازدواج ندارم.
_ حالا رو ش فکر کنید!
هیچ جوابی بهش ندادم، ارزشش رو نداشت مرد بی شعور!
زندگی_مریم#