تعطیلات عید، هوای خوب شیراز، فارغ از همه چی، خونه ی پدری _که به نظرم امن ترین جای دنیاست_ مدت ها بود که زندگیم پراز استرس شده بود، ولی اونجا احساس آرامش میکردم، اصلا دلم نمیخواست دیگه برگردم خونه!
یه روز عصر وسط های عید، بازار شاهچراغ بودیم. هر وقت میرفتیم شیراز، حتما دخترام رو حرم میبردم زیارت. آیسان و آیناز هم عاشق شیراز بودند. فکر میکردم اگر برای همیشه بیام شیراز چه خوب میشد، باید دنبال انتقالی باشم بیام همینجا، زندگی تو شهر بزرگ خیلی راحته. تلفن م زنگ خورد. یه شماره ی ناشناس که حتما منو میشناخت چون پیش شماره ی همراهش، شماره ی شهر ما بود، فکر کنم موقع تحویل سال هم برام پیام تبریک سال نو فرستاده بود.
_ سلام، خوبی؟!
رضا بود!
از صداش شناختمش.
زود قطع کردم. نزاشتم ادامه بده. مادرم همراهمون بود،
سعی کردم آرامش داشته باشم که بویی نبره.
_کی بود مریم؟
_نمیدونم قطع شد!
دوباره زنگ زد! لعنتی پررو!
ایندفعه خاموش کردم. شماره ی منو از کجا گیر آورده بود؟!
آخرین باری که دیدمش تو آژانس مسافرتی بود که مجبور شدم به خاطر مزاحمت اون اونجا رو ترک کنم.
_ چیه تو فکری؟
مامانم خیلی تیز بود. نباید چیزی می فهمید.
_ مامان جون، این همه بدبختی، تو فکر نباشم، چیکار کنم!
_ ناشکری نکن. به دخترای دسته گلت نگاه کن. خدا رو شکر کن.
شب بعد از اینکه بچه ها خوابیدند، گوشیم رو که روشن کردم، ۱۹ تا تماس بی پاسخ ازش داشتم!
و البته چند تا پیام عاشقانه که من دوستت دارم و از این حرفا!
بدتر بدم اومد ازش! چه مرد پستی بود که با داشتن زن وبچه ادای پسرای ۱۸_ ۱۹ ساله رو در میاورد مرد گنده خجالت هم نمیکشه!
_من ۳۲ سالم بود و مطمئنا اون چند سالی از من بزرگتر بود_
به خودم گفتم هرچی جواب اینجور آدما رو بدی، ماجرا بدتر کش پیدا میکنه، به فکر افتادم خط م رو یه مدت خاموش کنم و از خط ایرانسلم استفاده کنم...
زندگی_مریم#