2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

| مشاهده متن کامل بحث + 2140 بازدید | 85 پست

قسمت_نهم#  

همینطور که بنزین میزد، نگاش به اون عددی بود که مانیتور نشون میداد. منم سرم تو کیف داشتم دنبال پول میگشتم! معمولا کیفم نامرتب بود و اگه چیزی لازم داشتم باید میگشتم.


_ با من ازدواج کن!!
فکر کردم اشتباهی شده،اهمیتی ندادم.
_ با من ازدواج میکنی؟!
اولین چیزی که به فکرم رسید گفتم:
_شما که زن دارید؟!
_ خب داشته باشم، مگه خلاف شرع ه؟ اصلا شما به اونش چیکار داری؟!

احمق، چه از خود راضی و متکبرانه حرف میزد، تمام ارزش و احترامی که براش قائل بودم از بین رفت.
_ راست میگید به من هیچ ربطی نداره، من اصلا قصد ازدواج ندارم.

_ حالا رو ش فکر کنید!
هیچ جوابی بهش ندادم، ارزشش رو نداشت مرد بی شعور!

زندگی_مریم#  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

یه ده روز بعد بود تو بانک، صف ایستاده بودم، خیلی شلوغ بود. بیست دقیقه ای بود که تو نوبت بودم،


_ من پشت سر این خانم بودم!

رضا بود. خیلی خوشحال بود انگار، با تعجب نگاش کردم و زود ازش رو گرفتم، فکر کردم شاید سرش شلوغ ه، خواسته زودتر کارش انجام بشه و بره، هیچی نگفتم.    



تا دو سه روز بعد خواستگاریش خیلی بهش فکر میکردم، همه جور فکری از سرم می گذشت به خودم گفتم حتما اشتباهی شده یا شاید برادرشوهرم فرستاده تش، یا شاید خواسته سرکارم بزاره یا مرد ه دیگه هوسی شده، ولی در کل برام خیلی عجیب و غیرمنتظره بود . اصلا نمیتونستم دلیلی پیدا کنم براش.


احساس جالبی نداشتم پشت سرم ایستاده بود، خیلی هم نزدیک!  ثانیه ها، ساعت میگذشتند،


_ روی پیشنهاد من فکر کردید؟!


مردک خیلی بلند پرسید، دو سه نفر آشنا هم بودند اونجا، انقد نزدیک بود بهم که میتونست خیلی آروم تر بگه ، ولی تابلو بود که عمدا با صدای بلند اینو پرسید.


برگشتم با اخم و با عصبانیت نگاش کردم و با سرعت از بانک خارج شدم...

این وسط اون چی میخواست واقعا؟! همچنان جای سوال بود برام.


سعی میکردم دیگه کمتر بیرون برم. مگر مدرسه بخوام‌ برم و جایی که ضرورت داشته باشه.


نزدیک عید بود. باید بلیط تهیه میکردم برای رفتن به شیراز.رفتم آژانس هواپیمایی که تو مسیر برگشت از مدرسه بود. از همون در که وارد میشدی باجه ی فروش بلیط قطار بود.دو سه نفر تو نوبت بودند. منم نشستم رو صندلی هایی که با باجه ها فاصله داشتند و باید اونجا منتظر میشدیم. تعداد کمی صندلی بود. ۵ یا ۶ تا بود. دو نفر نشسته بودند رو دو تا صندلی که نزدیک در بود. منم نشستم رو صندلی آخری که نزدیک قسمت فروش هواپیما بود و سه یا چهار صندلی خالی بین من و اون دو نفر بود.

از چند روز پیش مدارک رو تو کیفم گذاشته بودم. گفتم درشون بیارم آماده باشه، سرم تو کیف بود که یه دفعه یکی نشستم کنارم.

رضا بود!

چقد گستاخ شده بود! خواستم بلند شم، پاش رو طوری که بقیه متوجه نشن گذاشت روی پام، انقد محکم که تا چند ساعت انگشت شست پام تیر میکشید!  

_باید با هم حرف بزنیم.

_من هیچ حرفی با شما ندارم.


دختر همسایه ی برادرشوهر بزرگم‌ هم اونجا تو آژانس کار میکرد، من اونو میشناختم. نمیدونم اونم منو شناخته بود یا نه؟ همه ی حواسم به اون بود. خیلی استرس میکشیدم. عجب گیری افتاده بودم. دلم میخواست داد بزنم سرش مردک...


_آقای نیک مهر، بلیط تون آماده ست.

رضا رو صدا کردن، بلیط هواپیما گرفته بود برای کجا ؟ نمیدونم. بلند شد رفت...

زندگی_مریم#  



تعطیلات عید، هوای خوب شیراز، فارغ از همه چی، خونه ی پدری  _که به نظرم امن ترین جای دنیاست_ مدت ها بود که زندگیم پراز استرس شده بود، ولی اونجا  احساس آرامش میکردم، اصلا دلم نمیخواست دیگه برگردم خونه!


یه روز عصر وسط های عید، بازار شاهچراغ بودیم. هر وقت میرفتیم شیراز، حتما دخترام رو حرم میبردم زیارت. آیسان و آیناز هم عاشق شیراز بودند. فکر میکردم اگر برای همیشه بیام شیراز چه خوب میشد، باید دنبال انتقالی باشم بیام همینجا، زندگی تو شهر بزرگ خیلی راحته. تلفن م زنگ خورد. یه شماره ی ناشناس که حتما منو میشناخت چون پیش شماره ی همراهش، شماره ی شهر ما بود، فکر کنم موقع تحویل سال هم برام پیام تبریک سال نو فرستاده بود.


_ سلام، خوبی؟!


رضا بود!

از صداش شناختمش.

زود قطع کردم.  نزاشتم ادامه بده. مادرم همراهمون بود،

سعی کردم آرامش داشته باشم که بویی نبره.

_کی بود مریم؟

_نمیدونم قطع شد!


دوباره زنگ زد! لعنتی پررو!

ایندفعه خاموش کردم. شماره ی منو از کجا گیر آورده بود؟!

آخرین باری که دیدمش تو آژانس مسافرتی بود که مجبور شدم به خاطر مزاحمت اون اونجا رو ترک کنم.

_ چیه تو فکری؟

مامانم خیلی تیز بود. نباید چیزی می فهمید.

_ مامان جون، این همه بدبختی، تو فکر نباشم، چیکار کنم!

_ ناشکری نکن. به دخترای دسته گلت نگاه کن. خدا رو شکر کن.


شب بعد از اینکه بچه ها خوابیدند، گوشیم رو که روشن کردم، ۱۹ تا تماس بی پاسخ ازش داشتم!

و البته چند تا پیام عاشقانه که من دوستت دارم و از این حرفا!

بدتر بدم اومد ازش!  چه مرد پستی بود‌ که با داشتن زن وبچه ادای پسرای ۱۸_ ۱۹ ساله رو در میاورد مرد گنده خجالت هم نمیکشه!

_من ۳۲ سالم بود و مطمئنا اون  چند سالی از من بزرگتر بود_


به خودم گفتم هرچی جواب اینجور آدما رو بدی، ماجرا بدتر کش پیدا میکنه، به فکر افتادم خط م رو یه مدت خاموش کنم و از خط ایرانسلم استفاده کنم...


زندگی_مریم#  

فردا شب ش با مامانم تو آشپزخونه داشتیم شام رو آماده میکردیم.

یه چهار پنج‌ روز بعد هم ما باید برمیگشتیم خونه، فردای سیزده بلیط داشتیم.

احساس کردم یه چیزی میخواد بهم بگه!

_چی شده مامان؟!

تعجب کردم، مامانم خوشحال بود!

_عصر که رفته بودی بیرون، یه خانمی زنگ زد به خونه، از تسوج زنگ زده بود ( شهری که من زندگی میکردم) برای پسرش تو رو میخواست! صاحب همون استانبول!  ( اسم فروشگاه پوشاک رضا بود)


مامانم بنده ی خدا خیلی ساده بود ولی بعضی آدم های خاص رو خوشش میومد که البته بی ارتباط با پول هم نبود! ( با مهدی اصلا رابطه ی خوبی نداشت! )

ولی مثل اینکه همین اول کار آقا رضا خودش رو تو دل مامانم جا کرده بود.


_ مامانش؟!


تا جایی که میدونستم مادر رضا هم با اونا زندگی میکرد. یعنی با زن رضا تو یه خونه زندگی میکرد و اونوقت با چه رویی زنگ زده بود منو از مامانم خواستگاری کرده بود!

چه مسخره هستند مادر وپسر!

چه پیرزن نمک نشناسی!



زندگی_مریم#  


_اصرار دارن همین چند روزی که تو اینجایی، فردا پس فردا بیان شیراز، خواستگاریت! منم گفتم با مریم صحبت میکنم همین امشب بهتون خبر میدم.

_ مامان عزیزم، این چرت و پرت ها چیه قربونت برم!


عصبانی شد و با صدای بلند گفت:

_ چیه ؟ از حالا میخوای تک و تنها زندگی کنی؟ هنوز اول جوونیت هست! 

_ مامان جون، اون مردک زن داره!

_ آره میدونم ولی پشت تلفن مادرش گفت که خانمش هم راضی هست به ازدواج شوهرش!!



آخه کدوم زنی راضی میشه مردش زن دوم بگیره؟ حالم به هم خورد از خانواده شون.

هرچی گفتم بهش هیچی نگم خودش بی سر وصدا گورش رو گم کنه بره،

 ولی مثل اینکه اینطوری نمیشه وقتی برگردم، باید درست و حسابی باهاش برخورد کنم مردک...


.

.

.


دو ماه بعد؛

 آخرین امتحان خرداد ماه هم داشت تموم میشد و من دوباره به فکر بلیط و رفتن خونه ی پدری. 

حالم خیلی بهتر شده بود یا شاید هم به زندگی جدیدم عادت کرده بودم!

تابستون های شیراز گرم بودند ولی بهترین جای دنیا بود شیراز...



چرا انقدر کشش میدی الان 5 روز هیچی نذاشتی

راست میگی 😐

هم فکر کردم کسی نمیخونه برای همین حوصله نکردم تایپ کنم 

هم اینکه بچه هام کوچیک هستند وقت نمیکنم

از این به بعد سعی میکنم شبی یه دونه بنویسم

💚💚💚

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز