2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

| مشاهده متن کامل بحث + 2140 بازدید | 85 پست

بیست روزی از تعطیلات تابستون میگذشت، یه شب تو حیاط نشسته بودم و کتاب میخوندم که مادرم صدام کرد.

_مریم بیا اینو بپوش ببینم.


یه صندوقچه ی قدیمی داشت که همه چی توش پیدا میشد، یه بلوز زرشکی و مدل سنتی و گلدار که اصلا خوشم نیومد و یه دامن مشکی بود، ولی خدایی دامن شیکی بود.

_اینا چیه مامان؟!

_بپوش یه چند وقت پیش تو بازار دیدم برای تو خریدم. تو که به خودت نمیرسی دیگه!


من معمولا سارافون می پوشیدم و ساده، با این‌ حال گفتم تو ذوقش نخوره پوشیدم.


_چه بهت میاد!  بیا این روسری رو هم امتحان کن.

_ چقد عوض شدی! الان تاریکه چشمم نمیبینه، فردا هوا که روشن شد بیا سر و صورتت رو هم یه صفایی بدم!


مامانم یه آرایشگر حرفه ای بود که  کمردرد و عمل دیسک اجازه نداد کارش رو ادامه بده.

_ نه مامان خوبه، فعلا باشه برای یه وقت دیگه الان حوصله ندارم.

_ تو آینه نگاه کردی، صورتت پر از مو شده! قیافه ت رو دیدی، چرا شبیه پیرزن ها رفتار میکنی! مگه زده به سرت! مگه تو همون دختر خوشگل و خوش تیپ من نیستی؟!


زندگی_مریم#  





سه چهار روز بعد، نزدیکیهای غروب بود، از خونه ی مژگان _خواهر بزرگم که مرودشت ( شهرستانی اطراف شیراز که نیم ساعتی با شیراز فاصله داشت) زندگی میکرد_  برمیگشتیم، متوجه شدیم که مهمون غریبه هست تو خونه.


از داخل حیاط ۴ تا پله میخورد به داخل خونه، از پله ها که رفتیم بالا اینطور به نظر می رسید که مهمونها در حال رفتن و خداحافظی کردن هستند.

امیر _برادر کوچیکم_  درو که باز کرد، باهاشون رو در رو شدیم.


به کسی که باهاش چشم تو چشم شدم و میدیدم باور نداشتم.

رضا بود!

حتما خواب بود!

این ، اینجا چیکار میکنه؟!

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم!


_خوبی دخترم؟

مادر رضا بود!  

میخواست منو ببوسه ولی من فقط باهاش دست دادم. اصلا خوشم نیومد. خیلی ناراحت شدم از دیدن اونها اونجا!

فکر کردم از بعد عیدی که اجازه ندادم بیان خواستگاری دیگه ماجرا تموم شده هست. چون وقتی برگشتم خونه هم دیگه خبری از رضا نبود، آخرین بار هم همون قبل عیدی تو آژانس هواپیمایی دیده بودمش ولی مثل اینکه آقا رضا همچنان بودش و مثل اینکه اینا خیلی پررو تشریف داشتن! آخه اینجا چیکار داشتن؟ یعنی اومده بودن خواستگاری؟!  بدون اجازه ی من؟

بدون حضور من؟!


زندگی_مریم#  

💚💚💚




بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

_بنده ی خدا حاج خانم چند ساله که میخواسته بیاد حرم شاهچراغ تازه حالا قسمت شده!

برای فردا شام دعوتشون کردم!


_اینجا هم حرم شاهچراغ ه دیگه؟


_مریم زشته غریب هستند.


_خوشگل های دایی بریم یه دوری با ماشین ‌و بستنی بزنیم.


امیر بچه ها رو برد بیرون.


_ اصلا شما برای چی به اونا آدرس اینجا رو دادید؟

_ ما نگفتیم، خودشون پیدا کردن آدرسو. صادق داده.

( صادق اهل تسوج بود و از اونجا برای کار تو مزرعه ها با کمباینی که داشت به شیراز میومد و دوست مشترک رضا و برادر بزرگ من نوید بود. )


خیلی عصبانی شده بودم چون لابه لای حرفاشون احساس کردم همه از ماجرا باخبرن الا من احمق!


_منظورتون از این کارا رو نمیفهمم؟  اونا اومده بودن برای چی؟ فقط زیارت شاهچراغ؟ من احمقم دیگه؟؟



_خب بیان مگه چه اشکال داره؟ اصلا اومده باشن به خاطر تو؟ خیلی هم خوشحال باش، یکی اینطور تو رو بخواد! الان تو این دوره زمونه دخترهاش هم خواستگار ندارن! چه برسه به تو!!


_چه برسه به من که بیوه هستم؟!

اینو گفتم زدم زیر گریه...


@شبگردتکراری  

خداحافظ دلبندم خدانگهدارت جیگر من دعام پشتته نگران نباش تو عشقتو رها کردی 

عیبی نداره شاید روزی رسید ک عکس منم سیاه شد ک بدون مردم 

خدا نگهدار سایه سرم یار نیمه راهم 

مراقب خودت باش امیدوارم بهترین بانو نصیبت شه تا ......

عاشقانه دوست دارم 

خدانگهدار نفس جانم جان جانانم 🖤

انسان خوبی باش                      اما برای اثباتش به دیگران وقتت رو تلف نکن 💛

_مگه من براتون چه زحمتی دارم که  فقط فکر این هستید که منو از سرتون وا کنید، جز این که یه چند روز تعطیلی  رو میام خونتون؟


هرچی از دهنم در اومد گفتم داد میزدم با گریه و صدای بلند‌ می گفتم،  تو این مدت هرچی عقده تو دلم جمع شده بود فکر کنم دیگه چیزیش نموند!


پدرم اومد ازم دلجویی کرد و مادرم هم...

_دختر دیوونه، ما گفتیم اون مرد خوبیه ازدواج کنی باهاش تا تنها نمونی همین!


_من از اون مرد متنفرم!


_خیلی خوب! فردا همین رو بهش بگو، اون فکر میکنه تو ناز میکنی براش!


_وااااا چه حرفا؟! مرد از خود راضی!

واقعا میگید؟!


خلاصه کلی حرف زدیم ...

قرار شد فردا که اومدن برای شام من همه ی حرفام رو بهش بگم تا از خیال های الکی در بیاد و  تکلیفش مشخص بشه شرش کنده شه بره!


مادرم خیلی شور میزد، چندین بار سفارش کرد که بی احترامی نکنم!

خیلی سنگ تموم گذاشت براشون برای شام.

 همش تاکید میکرد که از راه دور اومدن باید به خوبی پذیرایی کنیم و به خوشی راهی شون کنیم تا برگردند!

💚💚💚

من_و_رضا#  





ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز