_مگه من براتون چه زحمتی دارم که فقط فکر این هستید که منو از سرتون وا کنید، جز این که یه چند روز تعطیلی رو میام خونتون؟
هرچی از دهنم در اومد گفتم داد میزدم با گریه و صدای بلند می گفتم، تو این مدت هرچی عقده تو دلم جمع شده بود فکر کنم دیگه چیزیش نموند!
پدرم اومد ازم دلجویی کرد و مادرم هم...
_دختر دیوونه، ما گفتیم اون مرد خوبیه ازدواج کنی باهاش تا تنها نمونی همین!
_من از اون مرد متنفرم!
_خیلی خوب! فردا همین رو بهش بگو، اون فکر میکنه تو ناز میکنی براش!
_وااااا چه حرفا؟! مرد از خود راضی!
واقعا میگید؟!
خلاصه کلی حرف زدیم ...
قرار شد فردا که اومدن برای شام من همه ی حرفام رو بهش بگم تا از خیال های الکی در بیاد و تکلیفش مشخص بشه شرش کنده شه بره!
مادرم خیلی شور میزد، چندین بار سفارش کرد که بی احترامی نکنم!
خیلی سنگ تموم گذاشت براشون برای شام.
همش تاکید میکرد که از راه دور اومدن باید به خوبی پذیرایی کنیم و به خوشی راهی شون کنیم تا برگردند!
💚💚💚
من_و_رضا#