_بنده ی خدا حاج خانم چند ساله که میخواسته بیاد حرم شاهچراغ تازه حالا قسمت شده!
برای فردا شام دعوتشون کردم!
_اینجا هم حرم شاهچراغ ه دیگه؟
_مریم زشته غریب هستند.
_خوشگل های دایی بریم یه دوری با ماشین و بستنی بزنیم.
امیر بچه ها رو برد بیرون.
_ اصلا شما برای چی به اونا آدرس اینجا رو دادید؟
_ ما نگفتیم، خودشون پیدا کردن آدرسو. صادق داده.
( صادق اهل تسوج بود و از اونجا برای کار تو مزرعه ها با کمباینی که داشت به شیراز میومد و دوست مشترک رضا و برادر بزرگ من نوید بود. )
خیلی عصبانی شده بودم چون لابه لای حرفاشون احساس کردم همه از ماجرا باخبرن الا من احمق!
_منظورتون از این کارا رو نمیفهمم؟ اونا اومده بودن برای چی؟ فقط زیارت شاهچراغ؟ من احمقم دیگه؟؟
_خب بیان مگه چه اشکال داره؟ اصلا اومده باشن به خاطر تو؟ خیلی هم خوشحال باش، یکی اینطور تو رو بخواد! الان تو این دوره زمونه دخترهاش هم خواستگار ندارن! چه برسه به تو!!
_چه برسه به من که بیوه هستم؟!
اینو گفتم زدم زیر گریه...