2777

قسمت_هفتم #

برای هشتگ "قسمت_هفتم" 2 مورد یافت شد.

قسمت_هفتم#  

یه روز عصر اوایل اسفند بود، البته نه این اسفندی که گذشت، اسفند پارسال، تو پمپ بنزین میخواستم بنزین بزنم، دوباره در باک ‌ماشینم گیر کرده بود، معمولا یه دفعه سفت میشد و مرد میخواست تا بازش کنه! ( یه پراید مدل پایین و کهنه ای داشتم که بیچاره عمرش رو کرده بود و من به اصرار ازش کار میکشیدم )

مسئول مربوط و محترم هم طبق معمول تو دفترش بود، اونجا می نشست، خودمون بنزین میزدیم و بعد پول رو میبردیم داخل تحویل میدادیم. مخصوصا که اون روز بارون هم می بارید.


_میتونم کمکتون کنم خانم احمدی؟


رضا بود!

زندگی_مریم#  

قسمت_هفتم#  


خلاصه توی اون ‌تنهایی خودم شروع کردم برای خدا افاضات کردن. خدایا یه کاری کن تموم بشه این روال. ناامیدم نکن. محمدجواد ضربان قلبش ریخت بهم. نذار اینم طولانی شه اوضاع قاراش میش شه. گناه دارم من. توروخدا یبار دیگه نه. چرا من‌ اینقدر لاک پشتیه پیشرفتم. منم دلم یه زایمان سریع میخواد. حالا شما که مفت میبخشی، بذار با دو ساعت درد، گناهام بخشیده شه بره!


اقا اینارو گفتم و ساعت ۱ شد. دردام شدت گرفت. میدونستم اینا حدودا برا ۶-۷سانته. با تنفش مدیریتشون میکردم. حینش انشقاق میخوندم. همسرمم بیدار کرده بودم و دیگه دید جدیه طفلی از کنارم جم نخورد و هی دلداریم‌ میداد‌


ساعت ۲ شد. دیدم نههههه داره خیلی بیشتر میشه.

راستی من تو مطب یه شیشه کرچک خوردم که روده هام‌ پاک بشه و‌ همین خالی شدنه، بنظرم موثر بود رو تشدید شدن دردام.


اومدن برا nst . قلب بچه عالی. با هر انقباض خیلی درد فجیعی رو‌ تحمل‌ میکردم. یهویی داد کشیدم. خ اسدی سریع اومد و معاینه کرد و گفت عجب پیشرفتی. (من رفتم‌ رو‌ ابرا) بعد گفت نه نه، (نابود شدم) دوباره گفت اخ این وسطیه منو به اشتباه انداخت باز‌ ، خوبه ۵سانتی سر بچه هم اومده پایین‌تر. 

من تا شنیدم ۵سانت کشتی هام غرق شد

اینجا ساعت ۲:۱۵ بود واقعا مستاصل شدم.

به خدا گفتم نذار تکرار شه سرنوشت قبلم، خدایا تو که ۱۰۰۰تا سوره قدرو رد نمیکنی......


گفتم خانم صابریانو صدا بزنید. تو این حین چندین بار داد زدم.

خانم صابریان اومدن و معاینه کردن. گفتن ماشالا ماشالا عااالیه. حین درد دو تا زور بزن. من زور زدم گفت موهاشو می بینم. ساعت ۲:۴۵ بود.

یعنی نیم ساعته از ۵سانت رسیدم به فولی و دیدن موهای بچه. یعنی قیافه متعجب خانم اسدی رو یادم نمیره. باورش نمی شد. میگفت من تابحال همچین زائویی ندیدم. (از رو انرژی دادن نمیگفت. جدی بود حرفش)


دیگه حس دفع داشتم. وای زور زدن چه صفایی داشت. خانم صابریان میگفت افرین زور بزن حین دردات. وقتی درد رفت نفس بگیر بذار بچه بهش اکسیژن برسه. همینجور زور بزنی بچه یه ربع دیگه بغلته