بچه ها تاپیک قبلیم همه چیو توضیح دادم دیروز من ی بعثی کردم با داداشم ک دست روم بلند کرد منم با ماشین رفتم یجا وایسادم گریه کردن خیلی حالم بد بود ک گوشیم زنگ خورد جواب دادم اونی ک دوستش داشتم بود از صدام فهمید حالم گرفتی گفت کجای الان میام پیشت منم بهش گفتم نمیخاد بیای گفت ن تو این حال نمیخاد تنها باشی اومد اونقدر ک گریه کرده بودم چشام قرمز بود صورتم ورم کرده بود باهام حرف زد ک چیشده اینا دلم اونقدر پر بود جلوش زدم زیر گریه گفت بیا بریم بیرون حال هوات عوض شه منم گفتم نمیام کلی اسرار ک برو بزار تنها باشم گفت ن تو این حال فکر کردی میزارم میرم گفت بیا بریم من ماشینو بزارم خونمون با ماشینت بریم ی جا بشینیم
هستین بقیه اشو بگم