سلام
بیایین کمکم کنید ی راه حلی بگید
من 15سالمه یک ساله نامزدیم نامزدم هم 28سالشه
اونا خونشون ی شهرستان دیگه تو روستا و ما ی شهرستان دیگه شهر زندگی میکنیم
حدود یه ماه قبل برادر شوهرم تصادف کردن و فوت شدن 45سالش بود پدر شوهرم هم قبل تصادف که سکته مغزی کرده بودی پنج روز بعد فوت اون فوت شدن
ما هم بعد ازدواج قرارع بیاییم شهر ما اینجا اجاره کنیم نامزدم روستا طبقه بالا خانوادش خونه داره و خیلی هم شیکه ولی من نمیخوام اونجا برم و ادامه تحصیل میدم کلاس دهم هستم درسمم خیلی خوبه و نامزدم اجازه میده بخونم خیلی رو درسم حساسه هر روز چند بار پیگیر میشه ببین میخونم یا نه چون میخواد از معلمی در بیام
نامزدم خوبه از هیچ لحاظی برام کم نمیزارع ماشین هم داشتیم تازه فروختیم قبلا که بفروشیم من وقتی یکی دیگه میخریدیم پول لازم داشتیم من نامزد بودم خودم گفتم که طلاهامو میفروشم تا ماشین بخریم و خریدیم
خوب الان میمونه مادر شوهر که میخوان یکی نگهداره و ب شهر ما ارومیه بیارن سه تا پسرش مونده و دو تا دختر داره منم نمیخوام ازدواج نکرده مادر شوهر بیاد با ما بمونه ی برادرش که مادرش خودش نمیخواد با اون بمونه چون زنش خیلی عصبانی و عفریته هست یکیش هم میگه میخوام نگهمیدارم و اینا ولی این نامزد من خیلی دوست داره مادرش نگهداره ولی من نمیخوام چون دوست ندارم زندگی دو نفرمون شروع نشده اینطوری خراب بشه نه اینکه نخوام نگهدارم ولی اون یکی جاری ها 10یا15ساله ازدواج کردن زندگیشونو کردن منم اینو میخوام چند بار با گوشی که حرف زدیم با هم سر این موضوع دعوا کردیم و بحث کردیم سر مادرش ب من میگه که ما باهمیم میخوای بیا نمیخوای خدافز هزار تا مثل تو هم بیاد بگه مادرتو ول کن من نمیکنم دوست داشتن تو حلال من مادرمو نگه میدارم میخوای بیا نمیخوای مال منو تو جور در نمیاد ☹️😕
اینم بگم مادرش نه کاری ب کار ما داره نه دخالت میکنه نه زبون داره گرم هم نیست با آدم بد هم نیست خوبه
اما بحث اینا به کنار من نمیخوام با ما بمونه آدم از هر لحاظی محدود میشه ولی نامزدم خودش مهربون و اینا هست دوستم داره از لحاظ مالی برام کم نمیزارع و هر چی ببینه خوب باشه برام میخره در قبال نگهداری مادرش خونه تو روستا که هست حدود 100متر اینا طبقه پایین ما اونو میدن که خونه تمیز و خوبی هست اینا هم هر کس بیاد روستا میدونم میاد اونجا بمونه واسه ی هفته کم کمش منم که بلد نیستم به این همه مهمون پذیرایی کنم یا خواهر و برادراش هی میان ب بهانه مادرشون 😑
و منی که باید برسم به اینا نمیشه که یه راهی بگین که نگهش ندارم و با نامزدم بمونم اونا اگه از الان بیارن ارومیه با نامزدم میمونن فعلا و اینم بگم ازدواج ما سنتی بود
یه چیزی بگین که بتونه منطقی باشه من بهش گفتم زندگی دو نفره خراب میشه دو تایی بیرون نمیتونیم بریم من راحت با هر لباسی که دوست دارم تو خونه دراز بکشم اه خیلی سخت شد تصمیم
لطفا یه راه حل خوب بگید ممنون ببخشید طولانی شد