خانما من خیلی داداشمو دوست دارم داشت بنایی میکرد مسیرش ب خونه ما نزدیک بود نزدیک دوماه هر روز برای خودش و کارگراش ناهار پختم میوند شبا میرفت حموم کل لباساشو میشوستم پولم هی خرد خرد بهش دادم خیلی محبت کردم بهش تا اینک الان بنایی نمیکنه و خونه گرفت دیگه نمیاد اینجا ما رفتیم مشهد حالا دیشب شوهرم ب کنایه گفت این هنه دلسوزی کردی براش حتی زنگ نزد بگه زیارتت قبول تو این همه خودتو میکشی براش بنظرتون زنگ بزنم ب داداشم بگم زنگ بزنه ب شوهرم بگه زیارت قبول