آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
《او یک زن ساده لوح عادی بود》
میسوزم از این دوروئی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه میخواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه میخواهم
رو،پیش زنی ببر غرورت را
که او عشق تورا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مِهر بروی سینه نفشارد
عشقی که تورا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که برلبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
دیگر بهوای لحظه ای دیدار
دنبال تو دربدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمیگردم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
او معنی عشق را نمیداند
راز دل خود به او مگو هرگز هرگز هرگز....