2777
2789
عنوان

پدرشوهر😑

356 بازدید | 28 پست

من باردارم 

با پدرشوهرم و مادرشوهرم و جاریم تو یه ساختمونیم و نسبت فامیلی داریم. 

دیشب مادرشوهرم تماس گرفت گفت من و بابا میخوایم بریم یه سری به مامان و بابات بزنیم میای؟ 

گفتم نه مرسی

گوشیو قطع کردم دیدم حوصلم سر رفته از اول عید هیچ جا جز خونه مامان و بابام نرفتم اون طفلکیا هم خودشونو قرنطینه کردن چون بعد زایمان میخوام برم خونشون هیچ جا نمیرن 

امان از دستت فامیلای نفهم که میرن خونشون😑😑😑😑😑😑

به همسرم گفتم میای بریم خونه بابام گفت نه من کار دارم و اینا 

گفتم پس من با بابات برم زودی بیام؟ 

کسی هم نیست جز مامان و بابای خودت و خودم 

گفت اگه دوتا ماسک میزنی و با فاصله میشینی برو (آخه نگرانم بود) 

منم تند تند حاضر شدم به مادرشوهرم گفتم مامان منم باهاتون میام... 

خلاصه که وسط راه پدرشوهرم گفت ما دنبال یکی دیگه هم باید بریم(خاله مشترک من و همسرم) 

من دهنم باز موند گفتم بابا خب زودتر میگفتی من نمیومدم باهاتون آخه من هیچ جا نمیرم و خطرناکه... 

گفت نه خونه باباتی دیگه یه سلام و علیک کن برو تو اتاق... گفتم اخه اینجوری زشته 

مادرشوهر و پدرشوهرم همجااااا میرن😑😑😑😑

با ماشین همسرم اومده بودیم خونه بابام چون من نمیتونستم سوار ماشین پدرشوهرم بشم و همسرمم ماشین نداشت که زنگ بزنم بیاد دنبالم... 

منم ماسکارو زدم و سلام و علیک کردم به خالم و شوهرش بعدم نشستم... 

خدای خوبم شکرت بابت همه چی... گر نگهدار من آن است که من میدانم... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

یه لباس بلند از زیر سینه چین گشاد که توش گم شده بودم تنم بود به رنگ سبز یشمی با یقه فرنچ...

خونه مامان اینا بزرگه من رفتم یه گوشه رو مبل نشستم جلوی تلویزیون نون خ نگاه میکردم میخندیدم تنهایی اونا مشغول صحبت بودن از جام تکون نخوردم جز دوبار واسه خوردن یه لیوان چای و شستن دستام

...

موقع رفتن شد پدرشوهرم گفت من اول خالت اینارو میرسونم بعد میام دنبال تو...

بابام گفت نه خودم میبرمش گفت نه من میام دنبالش شما زحمت نکشین...

خدای خوبم شکرت بابت همه چی... گر نگهدار من آن است که من میدانم... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...

اونارو بردن بعدش اومد دنبالم منم چادری ام...

چادر رو گزاشتم رو سرم و رفتم نشستم تو ماشین

یهو گفت فلانی یچی بگم ناراحت نمیشی؟

گفتم نه بفرمایید

گفت تو واسه ما چادر سر میکنی؟

من یکی خوردم (اصلا متوجه نبودم چی میگه و چرا این حرفو میزنه)

گفتم چطور؟!!!

گفت خونه بابات جلو شوهر خالت چادر سر نکردی اما الان که از دم در تا ماشین اومدی جلو ما چادر سر کردی!

من دوباره هنگ کردم این داشت چی میگفت!!!!

گفتم لباس من پوشیده و بلند بود و من از جام تکون نخوردم لزومی ندیدم چادر بزارم...

اونم هی داشت میگفت بالاخره باید میزاشتی و یهو مادرشوهرم بهم اشاره کرد که دیگه چیزی نگم بهش

منم سکوت کردم...

رسیدیم خونه و نتونستم جلو گریمو بگیرم و هق هق گریه میکردم...

همسرم تا منو دید رنگ و روش پرید...

گفتم فلانی پوشش من بده؟

گفت نه عزیزم خیلیم خوبه...

گفتم پس چرا بابات بهم اینجوری گفت؟

داشت شاخ در میاورد میگفت لباس پوشیدن تو به بابام ربطی نداره اگرم بد بپوشی که نمیپوشی...

ناگفته نماند من از همون اول چادری بودم یعنی زمانی که مجرد بودم تا الان (من چادر رو دوست دارم چون باهاش راحتم)

ولی دیشب که شوهر خالم اونجا بود و لباسم خیلی گشاد بود(میدونید لباس های بارداری چجوریه دیگه) چادر نزاشتم...

تازه بابام و داداشمم دیشب اونجا بودن...

خدای خوبم شکرت بابت همه چی... گر نگهدار من آن است که من میدانم... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...

نه همسرم نه بابام و نه داداشم و نه مامانم چیزی بهم بابت پوششم نگفتن چون همشون میدونن من خودم از همه حساس ترم و تا الان هیچ کدومشون هیچ تذکری بهم ندادن از این بابت...

ولی پدرشوهرم خیلی ناراحتم کرد!!!

دیشب کلی گریه کردم اصلا دست خودم نبود همسرم هی دلداری میداد که من تورو قبول دارم و اون اشتباه کرده و فلان...

از دیشب یه لحظه هم حرفش از تو سرم بیرون نمیره...

یه جاری بزرگترم دارم اون مثل من چادر رو دوست نداره و به اجبار سر میکرد وقتی باردار شد کلا گذاشت کنار با پدرشوهرم سر این موضوع مشکل دارن با این برادرشوهرم مشکلی نداره...

ولی اونم خیلی با حرفاش اذیت میکنه...

اونم بدتر میکنه...

واسه همین جاریم زیاد باهاش حرف نمیزنه...

من نمیدونم چرا به من گیر داد واقعا؟ 😐

دیشب جاریمو درک کردم... من که چادر رو دوست دارم زورم اومده بود که چرا اینجوری گفت

مگه پدرشوهر باید واسه آدم تعیین تکلیف کنه...

تا الان خیلی بهشون احترام میذاشتم و مثله بابای خودم باهاش صمیمی بودم...

الان دیگه دلم نمیخواد باهاش چشم تو چشم شم...

احساس میکنم به شعورم توهین کرده... 😑😑😑

خدای خوبم شکرت بابت همه چی... گر نگهدار من آن است که من میدانم... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...
امیدوارم ک صحیح و سالم بچتو بغل کنی ...  اللهم صل علی محمد و آل محمد

قربونت برم عزیزم❤️

خدای خوبم شکرت بابت همه چی... گر نگهدار من آن است که من میدانم... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...

ولش کن...پدرشوهرا جدیدا خیلی سمی شدن...

من مادرشوهرم عشقمه..اما امان از پدر شوهرم و تیکه و طعنه هاش...ایقد خاله زنکه این مرد

من هرگز از رحمت خدای مهربانم ناامید نمیشم.خداجانم اونی که الان این امضارو میخونه،به همه آرزوهاش برسون💜تا اینجا اومدی اگه دوست داشتی بهم بگو برات صلوات بفرستم
ولش کن...پدرشوهرا جدیدا خیلی سمی شدن... من مادرشوهرم عشقمه..اما امان از پدر شوهرم و تیکه و طعنه هاش ...

بنظر من اصلا ربطی نداشت بهش این موضوع

خدای خوبم شکرت بابت همه چی... گر نگهدار من آن است که من میدانم... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز