اونارو بردن بعدش اومد دنبالم منم چادری ام...
چادر رو گزاشتم رو سرم و رفتم نشستم تو ماشین
یهو گفت فلانی یچی بگم ناراحت نمیشی؟
گفتم نه بفرمایید
گفت تو واسه ما چادر سر میکنی؟
من یکی خوردم (اصلا متوجه نبودم چی میگه و چرا این حرفو میزنه)
گفتم چطور؟!!!
گفت خونه بابات جلو شوهر خالت چادر سر نکردی اما الان که از دم در تا ماشین اومدی جلو ما چادر سر کردی!
من دوباره هنگ کردم این داشت چی میگفت!!!!
گفتم لباس من پوشیده و بلند بود و من از جام تکون نخوردم لزومی ندیدم چادر بزارم...
اونم هی داشت میگفت بالاخره باید میزاشتی و یهو مادرشوهرم بهم اشاره کرد که دیگه چیزی نگم بهش
منم سکوت کردم...
رسیدیم خونه و نتونستم جلو گریمو بگیرم و هق هق گریه میکردم...
همسرم تا منو دید رنگ و روش پرید...
گفتم فلانی پوشش من بده؟
گفت نه عزیزم خیلیم خوبه...
گفتم پس چرا بابات بهم اینجوری گفت؟
داشت شاخ در میاورد میگفت لباس پوشیدن تو به بابام ربطی نداره اگرم بد بپوشی که نمیپوشی...
ناگفته نماند من از همون اول چادری بودم یعنی زمانی که مجرد بودم تا الان (من چادر رو دوست دارم چون باهاش راحتم)
ولی دیشب که شوهر خالم اونجا بود و لباسم خیلی گشاد بود(میدونید لباس های بارداری چجوریه دیگه) چادر نزاشتم...
تازه بابام و داداشمم دیشب اونجا بودن...