جاریم گفت تو خونم با خواهرم تنها بودیم بابام اینا بیرون بودن گفت داشتین غیبت اهالی خونه رو میکردیم خداهرم گفته فلانی بسه محمد برلدر شون خونس میگه نه خودم دیدم رفت بعد خواهرش گفته الان دیدم ااز روی چهار پایه اتاق پرید میرن نگاه میکنن کسی نیس وحشت کرده بودن البته اون منطقه از شهر قببا قبرستون یهودیا بوده