#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صد و سیزدهم
یوسف برام تعریف کرد که یه مدت اهالی ده میگفتن اقایی با چهره عجیب غریب میاد دور عمارت میپلکه .
همون شب تا دیر وقت منتظر شدم بعدش که اومد نزدیک عمارت با چند نفر رفتین سمتش فهمید و فرار کرد ولی تونستیم بگیریمش برای اینکه از دستم در نره باهاش گلاویز شدم ولی خوب ارزش داشت گرفتمش و اوردم عمارت پیش من حرفی نمیزد یه بوهایی برده بودم که این میترسه حرف بزنه یهو من بشناسمش.
دادم بچهها انداختن تو طویله و با کتک از زیر زبونش حرف کشیدن .
میدونی اعتراف کرده بود به اتش سوزی مدرسه .
گفتم دروغ نگو یوسف یعنی گفت کار خودش بوده .
اره و گفت که کی بهش دستور داده اینکار کنه ،حتی بهش قول داده بوده که بفرستش شهر و با خانوادش اونجا زندگی کنه.
گفتم کی بود یوسف یادته گفتم خودم اتیشش میزنم فقط بگو کی بود منو ببر ببینمش.
گفت بگم کی بود باورت نمیشه شیرین من خودم چند روز تو شوک بودم ،همش میگفتم ببین مار تو استینم پرورش دادم .
گفتم بگو دیگه جون به سرم کردی،گفت آقا ولی خودش اونجا اتیش زد .
داد زدم گفتم چی دروغ نگو اخه چطور دلش اومد با خانواده خودش اینکار کنه ،اصلا جهنم مدرسه عیب نداره سوزوندی حداقل زن و بچت فراری میدادی نمیزاشتی بدبخت بمیره الان بچههات آواره بشن.
زار زار گریه میکردم و حرف میزدم یوسف گفت توروخدا اروم باش تو بچه شیر میدی گریه نکن.
گفتم اخه چرا ، اخه یه ادم چقدر نامرد میتونه باشه .
گفت حالا اینا به کنار روم نمیشه بهت بگم این کار به دستور کی انجام شده ،گفتم یوسف من قبل اتیش سوزی با گوشام شنیدم که میگفتن الهی اون مدرسه اتیش بگیره تو بشینی سر زندگیت و برای شوهرت بچه بیاری .
عصبانی شد گفت چرا نگفتی همون موقع بهم ،گفتم اخه گفتم فکر نمیکردم راست باشه گفتم عصبانی بودن و یه حرفی زدن ......
#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صد و چهاردهم
یوسف عصبانی شد گفت باید همون موقع میگفتی حداقل میسپردم نگهبانا هواسشون باشه .
گفتم چی میگی اون که آقا ولی رو خرید کسی دیگه هم بود میخرید و گولش میزد با وعده پول و شهر فرستادنش
گفت اره تو راست میگی ،شیرین نمیدونم چطور بگم که این دستور کی بوده اصلا چطور میتونم دیگه تحملش کنم تا الانم این چند روز نتونستم تو صورتش نگاه کنم انقدر که ازش کینه گرفتم.
گفتم بگو کی بود ،گفت اخه نمیتونم ،شیرین من شرمنده ام من ازت معذرت میخوام جای مادرم .
گفتم چی ،دستور خانم بزرگ بوده یعنی ، دروغ نگو یوسف من باورم نمیشه .
گفت منم مثل تو بودم ولی قسم خورد که گول حرف خانم بزرگ خوردم و بهش چن دکیسه سکه داد و بهش قول داد میفرسته شهر اونم قبول کرده .
گفت شیرین چیکار کنم با مادرم گفتم عیب نداره یوسف خداروشکر که مدرسه از اول سرپا شد عیب نداره جواب بدی با بدی نده .
گفت نمیشه باید بدونه که همچی من فهمیدم .هیچوقت ماه پشت ابر نمیمونه.
هرکاری کردم نتونستم راضی کنم که حرف نزنه و بیخیال بشه .
منم گفتم خودشون میدونن به من دیگه ربطی نداره.
یوسف گفت شیرین ولی بچههاش میخواد ببینه گفتم نمیزارم یوسف اون طفل معصوما چه گناهی دارن الان نزدیک یک سال و نیمه که پدر ندیدن الان هوایشون نکن.
من نمیزارم که بچهها بفهمن اون اگه پدر بود هیچوقت با زن و بچش اون کار نمیکرد بزار از ندیدن بچه هاش عذاب بکشه ولی اون بچه ها عذاب نده .
اون به ظاهر پدره هیچ پدری نکرده برا این بچهها، یوسف زینب بزرگ شده همه چی میفهمه نمیخوام لطمه وارد بشه بهش اون اگه پدرش ببینه میخواد بهونه مادرش بگیره .
یا خودت برو به ولی بگو یا خودم ببر میخوام باهاش حرف بزنم .
گفت باشه بعدازظهر به بهونه مدرسه بچه ها به مادرت میسپاریمو میبرمت ببینی........