#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صد و نهم
دکتر ازم ازمایش گرفت و بعد چند ساعت اومد بالا سرم و گفت تبریک میگم خانوم شما بارداری و این حالت ها بخاطر بارداری فکر کنم دوره سختی داشته باشید .
حتما همین امروز برید پیش یه متخصص تا براتون دارو بده که حداقل بتونه جلو حالت تهوع تون بگیره.
همون لحظه گفتم خدایا شرکت بازم ممنونم ازت که صدام شنیدی خداجون خودت مراقب بچم باش.
یوسف گفت دیدی شیرین میگفتی بهم دلت خوش نکن دیدی همه راست میگفتن.
گفتم یوسف خودت خوب میدونستی من بچه دار نمیشم این الان معجزست .
گفت اره خداروشکر .
رفتیم سمت خونه افسانه و منیره خانم از ذوق نمیدونستن چیکار کنن.
رسیدیم خونه و منیره خانم گفت چی دلت میخواد بزارم بر پات یکم بخوری .
گفتم فرق نداره هرچی گذاشتین .
یوسف گفت ناهار مهمون من ،من میرم غذا میگیرم براتون .
رفت و از سرکوچه دیزی پزی برامون دیزی گرفت اورد مثل قعطی زده ها با جون دل خوردم همه چپ چپ نگاهم میکردن یوسف به خنده گفت میخوای سهم منم بخوری بدون تعارف نصف غذا یوسفم خوردم .
اون غذا انقدری به من چسبید که نگو .
اون روز یوسف منو برد پیش همون دکتر وقتی فهمید باردارم کلی خوشحال شد و گفت خیلی خدا دوستت داشته چون از هرصد نفر که مثل شما مشکل دارن ینفر بچهدار میشه .
برام کلی دارو نوشت و برگشتیم خونه.
اون شب موندیم شهر و قرار شد صبح حرکت کنیم سمت عمارت.
صبح زود یوسف رفت بیرون و گفت میرم شیرینی بگیرم که ببریم عمارت.
بالاخره باید کل ابادی شیرینی بدم مثلا دارم پدر میشم.
از خوشحالی یوسف خوشحال بودم هر دقیقه خداروشکر میکردم که کمکم کرد.
یوسف اومد و راه افتادیم سمت روستا .
رسیدیم عمارت و رفتم سمت اتاقم مامانم اومد اول حال بچهها پرسیدم دلم براشون تنگ شده بود احسان تازه زبون بازکرده بود و بامزه میگفت مامان بغلش کردم همونجا بود از خدا خواستم که کمکم کنه بتونم مادر خوبی برا این بچهها باشم مخصوصا بعد اومدن بچه خودم.
مامان گفت چیشد شیرین دکتر چیگفت ،گفت چیزی نگفت فقط دارو داد و گفت اینا بخور تا بهتر بشه حالت تهوع ت.
گفت خداروشکر مبارک باشه دختر ایشالا بسلامت بارتو زمین بزاری.
نه ماه بارداریم به سختی گذشت بعضی روزا خوب بودم بعضی روزا بد دوران سختی بود که میگذروندم .
تو ماه نهم بودم که یه شب هرچی منتظر شدم یوسف نیومد نگرانش شدم از هرکی پرسیدم خبر دارید از ارباب گفتن نه تا .....
#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صد و دهم
ماه اخر بارداری بودم که از صبح یوسف ندیدم گفتم حتما سرش شلوغه شب میاد ،بازم شب شد و خبری از اومدن یوسف نشد .
با او وضع رفتم پیش خانم بزرگ و گفتم یوسف نیومده از صبح خیلی نگرانشم گفت عروس نگرانی برات خوب نیست میاد هرجا باشه تو اروم باش ،من الان میفرستم برن دنبالش ببینن کجاست.
به یکی از خدمه ها گفتم که برن از رحمان بپرسن .
ده دیقه بعد رحمان اومد و گفت خواهرم نگران نباش یوسف براش کارپیش اومد و رفت شهر به من گفت که اطلاع بدم بهت ولی ببخشید من فراموش کردم .
گفتم باشه ولی یه حسی میگفت که رحمان بخاطر وضعیت من دروغ گفت که من نگران نشم .
رحمان گفت میگم افسانه بیاد پیشت تنها نباشی ،گفتم نه من نمیترسم نمیخواد اذیتش کنی.
اون شب تا صبح اصلا نخوابیدم همش ذکر میگفتم و دعا میکردم نفهمیدم دم صبح چطور خوابم برد .
با صدای بچه ها از خواب پاشدم یاد دیشب افتاد که یوسف نیومد .
انقدر سنگین شده بودم که نمیتونستم تکون بخورم از خدمه پرسیدم که ارباب ندیدن نیومده گفت خانم کوچیک من خبر ندارم کلا تو اتاق پیش شما بودم بخواید میرم میپرسم .
گفتم اره برو بپرس ببین خبر دارن از یوسف یا نه .
نیم ساعت طول کشید تا بیاد دلشوره بدی گرفتم ، بزور بلند شدم و خودم رسوندم به در که دراز اون طرف باز شد یوسف با دست پانسمان کرده اومد داخل سر و صورتش تمام زخمی بود .
اومد بغلم کرد گفت ببخشید دیشب نگرانت کردم شرمنده .
پسش زدم و گفت چرا این شکلی چیشده بهت .
گفت چیزی نیست گرگ بهم جمله کرد ،گفتم یوسف بچه نیستم این وضعیت تو کار گرگ نیست سر و صورتت چرا اینطور شده .
گفت نگران نشو ببین الان خوبم پس چیزی نبود فکرش نکن .
هیچ وقت عادت نداشتم که گیر بدم به یوسف بخاطر همون گفتم اگه صلاح میدونست بهم میگفت....