داره میشه ده روز که آرامش ندارم. شبا تا صبح بیدارم و همش فکروخیال. از اینکه دارم وانمود میکنم قوی هستم خسته شدم. دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد زار بزنم
خیلی دلمگرفته
ده روز شده که ازش خبری نیس اصلا.فکرکنم به خانوادش هم گفته که میخواد جدا بشه ازم....
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
بعد از اینکه ازم خداحافظی کرد رفت سمت اون دختر ... شبایی که من تا صبح گریه میکردم اون تا صبح میخندید ( گریه هام از سر دوست داشتن نبود ازش متنفر شده بودم با اون کارش بیشتر به خاطر این بود حس میکردم خیلی حقیر شدم حس میکردم یه عروسک بودم واسه موقعی که حالش خوب نبوده و همین که خوب شده ولم کرده میدونی طرد شدن خیلی سخته خیلی ) خدا دید که من با چه نیتی وارد رابطه شدم باهاش و اون چه جوری تحقیرم کرد و رفت چون فامیلیم و اون دخترم فامیلمونه از جزئیات زندگیش خبر دارم ... اون دختر بازم ولش کرد و دوسش نداره دقیقا همون کاری که با من کرد اون دخترم باهاش انجام داد با این تفاوت که واسه من عذابش چن ماه بود و گذشت و الان خدا رو شکر زندگی خوبی دارم کنار شوهرم که عاشقانه دوسش دارم و دوسم داره ❤😊 ولی واسه اون هنوز تموم نشده دقیقا ۵ ساله داره عذاب میکشه .. نه بهش میرسه و نه نمیرسه یه جور بلاتکلیفی داره که از هر عذابی بالاتره ... من خوشحال نیستم که اینجوری شده اما مطمئن شدم خدا جای حق نشسته و هر دلشکستنی یه تاوان داره .. الان خدا رو شکر میکنم که با اون پسر ادامه ندادم اون روزا خیلی بی تابی میکردم و از اینکه خدا جوابمو نمیده و نگام نمیکنه عذاب میکشیدم ولی الان خدا رو هزااااااار مرتبه شکر میکنم ...❤❤❤