2777
2789
عنوان

امروز

| مشاهده متن کامل بحث + 392 بازدید | 43 پست

اون تاپیکت شلوغ بود نگفتم بهت اما من مادرشوهرم شب عروسیمو بهم زد منکه یدونه دختر بودم به خانوادم فحش داد شوهرم دستشو بلند کرد بزنه تو گوشش اما برادرم نگذاشت. و من الان سه ساله افسردگی دارم بااینکه همسرم خوبه اما نمیتونم گذشته رو فراموش کنم. من یه احمقم

اون تاپیکت شلوغ بود نگفتم بهت اما من مادرشوهرم شب عروسیمو بهم زد منکه یدونه دختر بودم به خانوادم فحش ...

وا چرا احمق؟ ببین شوهر آدم خوب و عاقل باشه و پشتش باشه گور بابای مادر شوهر حسود و افریطه،من شوهرم کودنه، فقط درس خونده،عرضه زن و زندگی نداره،اونم دختر سرتر از خودش که هر کی دید بهشون یه به بهی کرد که خوشبحالتون چ عروسی، ولی عروس داشتن عرضه و لیاقت میخواد والا

چجوری عروسی و بهم ریخت  ، چندسال قبل؟ خودت چند سالته؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

تعریف کردنش حالمو بد میکنه. چی بگم

اوهوم، میفهمم واقعا روز عروسی خیلی خاطره میشه برا ادم،ولی اینم کم کرم نریخت سر مسائل کوچیک و مسخره، خاک برسر مثل یه دختر ۱۸ ساله نابالغه رفتاراش، پسرشم به اون رفته

اوهوم، میفهمم واقعا روز عروسی خیلی خاطره میشه برا ادم،ولی اینم کم کرم نریخت سر مسائل کوچیک و مسخره، ...

نمیدونم بخاطر شوهرم خوشحال باشم یا بخاطر خانوادش ناراحت. خیلی سختی کشیدم. پیر شدم. مریض شدم برام دعا گرفتن تو جوونی وصیت کردم و..... دوسال شوهرم نبود پلیسه لب مرز بود خدا میدونه چی کشیدم یازده و نیم شب تنها میرفتم خونه تا دیروقت دنبال خونه اجاره اونوقت پدرشوهرم کنار دخترا و نوه هاش کنار بخاری. آخ خدااااا. ولی وسط همه اینا من بلد نیستم بگم بیخیال بگم خوش باش لعنتی. الانم باید بروی خودم نیارم. اونا دعوت میکنن منم میکنم ی حالت اجبار تولدا عیدا افطاری ها و..... چی بگم ار کجا بگم

نه. از بارداری و زایمان میترسم

الان روابطتون خوبه با شوهرت، البته گفتی شوهرت صبوره خوش بحالت، شوهر من عجول و تند و هیجانی و بداخلافه،  عکس من که هیجانیم و واقعا گاها دیگه کم میارم و منم عصبانیتم بروز میدم،ولی آرامشم زیاده اون اصلا انگار آرامش نداره، 

الان روابطتون خوبه با شوهرت، البته گفتی شوهرت صبوره خوش بحالت، شوهر من عجول و تند و هیجانی و بداخلاف ...

چرا برای مادرشوهرت دعا نمیگیری دهنشو ببندی. من با همین چیزا تقریبا کنترلش میکنم

چرا برای مادرشوهرت دعا نمیگیری دهنشو ببندی. من با همین چیزا تقریبا کنترلش میکنم

مگه میشه؟! اون یه بیمار روانیه، جالبه خودش آتیش میندازه بعد میگه شما رو چشم میزنن، خیلی لجنه

مگه میشه؟! اون یه بیمار روانیه، جالبه خودش آتیش میندازه بعد میگه شما رو چشم میزنن، خیلی لجنه

آره میشه. برو بگیر راحت میشی. من هرچند وقت یک بار میرم میگیرم دهنشو میبنده

2790
2778
2791
2779
2792