این حرفها حرف زنم نبود. حرف جناب سرهنگ هم نمیتوانست باشد. حرف صدیقه خانم هم مطلقا نبود. حرف کسی بود که از مصرف و قسط و ملل عقب افتاده و تاکسی واکسی وزرق و برق افسرها و زنها ااطلاع داشت. دل به دریا زدم و گفتم: «خیال داری از من طلاق بگیری؟» لبخندی زد و گفت: «بله، خوب فهمیدی و خودت میدانی که طلاقم خواهی داد. پس آبروی خودت را نبرو زودتر دست به کار شو.» ادامه دادم: «میخواهی زن مردی بشوی که از بورژوازی حرف زده …؟»
گفت: «نه، اهل از دواج و این حرفها نیست.»
پرسیدم: «خیلی و قت است که با او آشنایی؟» و خون خونم را میخورد.
گفت: «نه، فقط چند بار خانه صدیقه خانم دیدمش.»
پرسیدم: «پس طلاق میخواهی چه بکنی؟ از من میگذرد ولی بچهها بدبخت میشوند.»
گفت: «این دیگر به خودم مربوط است.»
دعوایمان شد و سر سفره حسابی زنم را کتک زدم و بچهها ین دو طفل معصوم گریه میکردند. آن قدر گفت و نوشت تا از خیر ماموریت گذشتم و باز به تهرانامدم و طلاقش دادم. چهار ماه و ده روز بعد زنم با لباس سفید و تور سفید با جناب سرهنگ عروسی کرد بچهها نصیب والده شدند و من ماندم و کله خشک خودم با قسط های ماشین پژو و جناب سرهنگ هم ادعای خسارتی نکرد