2777
2789
عنوان

تصادف

271 بازدید | 28 پست

بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌امدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌امدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه.

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

 همان زنی که هر وقت بخانه می‌آمدم می‌گفت:

«گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن» و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه به دهان گذاشت و گفت: «راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض آقا برسانم.» راست نشستم و بند دلم پاره شد. گفت: «باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید.» گفتم: «عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟» گفت: «خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟» گفتم: «جانم تو که رانندگی بلد نیستی. . .» 

گفت‌: «از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است. دست دوم ارزان‌تر است ولی آن هم صرفه ندارد، می‌افتد برای روغن سوزی وهی باید ببرم تعمیر گاه، تو هم که ماشاءالله یک قدم برای زنت بر نمی‌داری. خودم دمبدم باید ببرم و گردنم را کج کنم و کلاه سرم بگذارند. ماشین نو بخر.» دوباره شد همان زن همیشگی. راستش همه عمرم از زن وراج و اشتهادار و زنی که صاحب دندان‌های سالم داشته باشد خوشم می‌آمد نادره را به همین علت گرفته بودم. البته وقتی من گرفتمش نادره بود، سر عقد به اصرار خودش اسمش را عوض کردیم و گذاشتیم نادیا. گفتم: «زن، می‌دانی که سی هزاز تومان به زبان ساده می‌آید، از کجا چنین پولی در بیاورم. تو که می‌دانی حقوق من فقط به خرجمان می‌رسد. یک شاهی پس انداز نداریم، با دو تا بچه کودکستانی و این همه خرج ایاب و ذهاب. . .»

از زبانم در رفت، ‌اما دیگه کار از کار گذشته بود. زنم گفت: «بله، آقای عزیز، من هم برای همین خرج ایاب و ذهاب ماشین می‌خواهم.‌ترا صبح‌ها می‌برم اداره و ظهر‌ها بر می‌گردانم. بچه‌ها را می‌برم کودکستان. . . . کلی از خرجمان کم می‌شود.»

گفتم: «زن عقل از سرت پریده. یکی نان نداشت بخورد، اتاق برای پیاز خالی می‌کرد.» گفت: «اتاق که داشت اتاقش را گرو می‌گذاشت جانم، ما هم می‌توانیم خانه را گرو بگذاریم. آدم اگر تو این دنیا فقط یک ماشین داشته باشد همه چیز دارد، ناسلامتی در بانک کار گشایی هستی و راه چاه کار را هم بلدی.»

گفتم: «زن، تمام دار و ندار ما همین خانه است، تو که نمی‌دانی پدرم با چه آرزو بدلی این خانه را سرهم کرد؟ گروش که گذاشتیم پول از کجا در بیاوریم از گرو درش بیاوریم.»

گفت: «تا آن وقت خدا کریم است . . .» آب دهانش را فرو داد و گفت‌: «ببین عزیزم از تو کاخ خواستم؟ سفر اروپا خواستم؟ تو حتی یک عروسی درست و حسابی برایم نگرفتی. آرزوی لباس سفید و تور به دلم ماند.» فکری کرد و ادامه داد‌: «یادم است سرما خورده بودم گفتم برایم پالتو پوست بخرگفتی عزیزم کریسیدین د بخور.» و لب ورچید. برای آن که به گریه نیفتد گفتم: «بگذار کمی‌استراحت به کنم. بعد فکرش را می‌کنم ببینم چه می‌شود کرد؟ شاید یک ماشین قسطی برایت خریدم. . .»

گفت: «قسطی، بی قسط، آن وقت می‌شویم بنده قسط، بنده مصرف که هستیم. بنده قسط هم می‌شویم.»

این حرف ها حرف‌های خودش نبود، از سر صدیقه خانم هم زیاد بود، یعنی زیر سر زنم بلند شده بود. . . یعنی زنم خدای نکرده. . . زبانم لال. . .

گفت: «چرا رفتی توی فکر؟فکر خانه را هم نکن عزیزم. زرگنده هم شد جا، آن هم با این غروب‌های دلگیر خدا پدرم را زنده نگه دارد اما او که عمر نوح نمی‌کند. آخرش نخلستان‌های بهمنی نصیب من می‌شود. یک خانه‌ی حسابی در جاده پهلوی می‌خریم. فکرش را کرده‌ام، زعفرانیه یا پشت باغ فردوس.»

زنم تحفه اهواز بود. عید سال چهل با رفقا رفته بودیم اهواز. دیدنی‌های شهر را همان روز عید دیدم وشبش ماندیم معطل چه کنیم. دل به دریا زدیم و رفتیم سینما. یک برُ دختر مدرسه جلومان نشسته بودند، هی بر می‌گشتند وما را ورانداز می‌کردند و کرکر می‌خندیدند، غیر از نادره سال چهل و نادیای فعلی که اصلاًبر نگشت. ما فیلم را ندیدیم، نه ما و نه دختر مدرسه‌ها، بعد از سرود و اعلان پپسی و تیغ خود‌تراش، داشتند سمت‌های از برنامه آینده را می‌دادند که ناگهان نمایش فیلم را قطع کردند. چراغ‌ها روشن شد وبعد از چند لحظه از نو سرود زدند واعلان. . . این جریان قطع فیلم و هم چیز را از نو نمایش دادن سه بار تکرار شد. بار سوم نادره از جا پا شد و شعار داد.

می‌گفت: «مسخره بازی در آورده اید، هیچ جای دنیا برای هیچ تازه واردی همه مقدمات فیلم ر از نو شروع نمی‌کنند.» صدایش شبیه صدای یکی از گویندگان آشنای رادیو تهران بود یا ادای آن گوینده را در می‌آورد. دردسرتان ندهم ما هم شیر شدیم و با دختر مدرسه هورا کشیدیم و سوت بلبلی زدیم، سینما به هم ریخت، همه مان را بردند کلانتری. در کلانتری هم افسر کشیک و هم مرا خاطر خواه خود کرد. معلوم شد هر بار که فیلم از نو شروع می‌شده به خاطر گل روی کسی بوده از شهردار و فرماندار و ریاست شهربانی.

به زنم گفتم: «بهتر است کاغذی به پدر جانت بنویسی و بگویی علی الحساب. . .» که‌ترکید حالا گریه نکن کی بکن. برای آن که آرامش بکنم گفتم‌: «خوب آمدیم و ماشین را خریدی، تو این خانه ی فسقلی بی گاراژ ماشین را کجا می‌گذاری؟» اشک‌هایش را پاک کرد. گفت: «می‌دانستم می‌خری، تو مرد خوبی هستی، فقط‌ترسویی؛ فکر جای ماشین را هم کرده‌ام، یک زنجیر می‌خرم، ماشین را شب‌ها به تیر سمنتی چراغ برق جلو خانه می‌بندیم. تیر اول برای ماشین من، تیر دوم برای ماشین صدیقه خانم.»

سه هفته طول کشید تا تسلیم شدم، دیدم ناخوش می‌شود، از خورد و خوراک افتاده بود، پشت پنجره ی رو به کوچه ی اتاقمان می‌ایستاد وبا حسرت به اتومبیل صدیقه خانم نگاه می‌کرد و آه می‌کشید. از اداره پانصد تومان مساعده گرفتم و زنم رفت تمرین رانندگی. به دستور والده یک کتاب مفاتیح الجنان خریدم و سر تا تهش را ورق زدم بلکه دعایی پیدا کنم برای خنگ شدن اشخاص در موقع تمرین یا رد شدنشان در‌امتحان رانندگی. معلوم است که همچین دعایی نه در مفاتیح الجنان و نه در هیچ کتاب دعای دیگری وجود نداشت. والده یادم داد که آهسته بخوانم صُم بُکم عُمی‌فهم لا یقعلون وبه زنم فوت کنم. صد بار بیشتر این کار را کردم. خود والده ختم قران بر داشت و بعلاوه نذر کرد که اگر این شیطانی که به اسم ماشین در جلد زنم رفته، دست از سرش بردارد، یک سفره ابوا لفضل بیندازد، ‌اما معلوم بود که این نوع شیطان را با هیچ طلسمی‌نمی‌شد از میدان بدر کرد، چرا که زنم در‌امتحان آئین نامه قبول شد. خودش می‌گفت که تمام سوال‌های تست را علامت درست گذاشتم، جناب سروان خوشش‌امد، به من گفت: «خانم شما تمام آفتاب جنوب را ذخیره کرده اید» آخر زنم سبزه ی تند بود. و بعد: «جناب سروان ازم پرسید، اگر برف باریده باشد و جاده یخ زده باشد ودر سرازیری‌ترمز کنید و نگیرد چه می‌کنید؟» جواب دادم: «آقای محترم در چنین هوایی ماشین نازنینم را از گاراژبیرون نمی‌آورم. جناب سروان دست گذاشت روی دلش و قا قاه خندید.»

در‌امتحان سنگ چین هم قبول شد. می‌گفت‌: «اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آن‌امتحان می‌دادم، سر پیچ را یک لکه جوهرچکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم.» داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرم‌امیدوار می‌شدم چون که زنم در‌امتحان توقف ماشین میان میله‌ها سه بار رد شده بود. بار اول میله‌ها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب تو‌امده بود‌اما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان «آفتاب جنوب» بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میله‌ها، گفته بود: «کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بی‌جهت رد می‌کنی.» این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بوده از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروان‌امتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، ‌اما ‌امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به ‌امتحان در شهر. شش بار رد شد. بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سوم‌ترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمی‌چهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم لابد معجزه شده بود که قبول شد.

2790
2778
2791
2779
2792