این حرف ها حرفهای خودش نبود، از سر صدیقه خانم هم زیاد بود، یعنی زیر سر زنم بلند شده بود. . . یعنی زنم خدای نکرده. . . زبانم لال. . .
گفت: «چرا رفتی توی فکر؟فکر خانه را هم نکن عزیزم. زرگنده هم شد جا، آن هم با این غروبهای دلگیر خدا پدرم را زنده نگه دارد اما او که عمر نوح نمیکند. آخرش نخلستانهای بهمنی نصیب من میشود. یک خانهی حسابی در جاده پهلوی میخریم. فکرش را کردهام، زعفرانیه یا پشت باغ فردوس.»
زنم تحفه اهواز بود. عید سال چهل با رفقا رفته بودیم اهواز. دیدنیهای شهر را همان روز عید دیدم وشبش ماندیم معطل چه کنیم. دل به دریا زدیم و رفتیم سینما. یک برُ دختر مدرسه جلومان نشسته بودند، هی بر میگشتند وما را ورانداز میکردند و کرکر میخندیدند، غیر از نادره سال چهل و نادیای فعلی که اصلاًبر نگشت. ما فیلم را ندیدیم، نه ما و نه دختر مدرسهها، بعد از سرود و اعلان پپسی و تیغ خودتراش، داشتند سمتهای از برنامه آینده را میدادند که ناگهان نمایش فیلم را قطع کردند. چراغها روشن شد وبعد از چند لحظه از نو سرود زدند واعلان. . . این جریان قطع فیلم و هم چیز را از نو نمایش دادن سه بار تکرار شد. بار سوم نادره از جا پا شد و شعار داد.