بعد چند روز راضیم کردن یعنی شوهرم منو گذاشت تو عمل انجام شده و عقد کردیم یه ساعت قبل عقد بود بابام منو کشوند یه گوشه گفت بچش نیستم ولی هیچ فرقی با بچش ندارم و ...
نفهمیدم چطور بعله گفتم شب عقد شبی که مدتها آرزشو داشتم و متتظرش بودم که بتونم دست عشقم بگیرم حالم بد شد فشارم افتاد و...
روزای سختی رو گذروندیم من و شوهرم
سخت تر از اون این بود که بابام میدونست پدر و مادر واقعیم کین ولی بهم نمیگفت😔
من پرخاشگر شده بودم عصبی بودم به شوهرم بی احترامی میکردم دائم رو مخش بودم که طلاقم بده من دوستت ندارم و ...
درمقابل همه اینا جوابم سکوت بود هیچی نمیگفت یا اگرم حرف میزد منو دعوت به سکوت میکرد و ازم میخواست تموم کنم بحثمو تو همون بحثا هم دوبار دستش روم بلند شد و بهم سیلی زد که بار اولشو پدرشوهر فهمید و دمار از روزگارش دراورد😄