بعد بهش باگریه گفتم از ظهر منتظر باشم میای اینطوری گفت هری نبینمت ...بعد لباسام پوشیدم نیم ساعت پیش نذاشت برم گفت بشین 😢😢😢منم بزور اومدم رفتم دم در ازبس سرم داد زده بود و گریه کردم داغون بودم.رفتم دم در ترسیدم اونم زود اومد گفت بیابرو تو ابرو داریم .انقد گفت بیاتوخونه اومدم رو پلهای پایی راهرو هرچی گفت بیا بالا نرفتم 😭😭یک حرفش خیلی دلمو سوزوند گفتم اره جداشیم یک دلیلش بچه نخواستنت گفت هرکی دیگه بود رو حامله میکردم از تو نمیخوام😭😭😭😭😭😭حالا من که باجدیت میگم اون میترسه و میگه راضیم از زندگیم خانما بچه نمیخواد حرفای امشبش جگرمو سوزوند