من اصلا ادم مذهبي نبودم ، خيلي راحت لباس ميپوشيدم اهل لاك و ارايش و... بودم(ترماي اول) بعد خيليييي شاد ، خنديدن با صداي بلند ، دوستاي خيلي زياد و اجتماعي ، پر انرژي . همه بهم حسوديشون ميشد بخاطر روحيم. تا اينكه عاشق اين دوست پسر مزخرفم شدم. يه پسر درون گرا ، كم حرف ، فوق مذهبي ، بسيجي ، و... (افسرده از نظر من). انقد بلا سرم اورد (تغييرم داد) الان يه ادم شبيه خودش شدم كه هركي ميبينتم ميگ انگار از تو قبر بلند شدي. تقريبا با همه ي دوستام كات كردم ، نه حس و حال خريد و ارايش و اين چيزا دارم ، نه حس و حال هيچي.
مثلا بش ميگفتم خونه مون چه شكلي باشه ميگف اين چيزا مهم نيس ادم بايد به فكر اون دنياش باشه. تا اذان ميده نگه ميداشت يه مسجد پيدا ميكرد ميرف نماز. و از اينجور كارا.
الان دائما خواب مرگ ميبينم، حسو حال هيچيييييي ندارم بخدا.
من اون زمان كلي كلاس رقص و خودارايي و اشپزي اينا رفته بودم خير سرم😭چقد بدبختم من