بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ما کلا خانواده ی ساده ای هستیم.اون یه پیردختر ترشیده ی عیب دار بود که با چرب زبونی داداش ساده دل من رو فریب داد و داداشم یه روز اومد خونه به پدرم گفت یه دختر هست که خیلی خوبه و الا و بلا که باید ببرمش.پدرم هرچی باهاش صحبت کرد که یکی بهتر برات میبرم قبول نکرد.والا بقیه ی اعضاء خانواده اصلا تو کار برادرم دخالت نکردیم و بالاخره ازدواج کردن.بعد از ازدواج انقدر رو مخ داداشم رفت و انقدر بدگویی ما رو پیشش کرد تا برادرم رو از خانواده جدا کنه ولی چون برادرم خانواده دوست بود همش باهاش دعوا میفتاد و اونم ول بکن نبود.برادرم سیگار رو ترک کرده بود ولی از دست بداخلاقی های این زن دوباره سیگاری شد..انقدر به ما دروغ گفت که نگو.یه فیلم هایی پیش پدرم بازی کرد که هروقت یادش میفتم میخوام خفش کنم.به مادرم تهمت جادوگری زد.تا پارسال خبر دارم که واسه داداشم 13 تا دعا نوشت.خدا شاهده اگه من دروغ بگم که ما حتی یکبار هم بدش رو پیش داداشم نگفتیم.
ما کلا خانواده ی ساده ای هستیم.اون یه پیردختر ترشیده ی عیب دار بود که با چرب زبونی داداش ساده دل من ...
کلا خانوادگی فتنه و آشوب هستن.مادرش انقدر تو زندگی بچه هاش دخالت میکنه که حد نداره، یه برادرش که کلا ارتباطش رو با خانوادش قطع کرده ،مثال کافر همه را به کیش خویش میپندارد در مورد اونو خانوادش صدق میکنه.همش فکر میکنه ما میخوایم زندگیش رو به هم بزنیم.انقدر پیش دیگران مظلوم نمایی میکنه که هرکی نشناستش فکر میکنه یه قدیسه هست.انقدر بلده خوب دروغ بگه و حرفو بچرخونه که نگو و نپرس.منو شوهرم وضعمون خوب نبود و از طرفی خانواده ی پدرشوهرم هم نداشتن به ما کمک کنن.پدرم یه خونه داشت که اجاره میداد، مستاجرش که بلند شد گفت شما بشینید و ازمون اجاره نگرفت.این خانم انقدر رو مخ داداشم راه می فت که چرا پدرت از خواهرت اجاره نمیگیره.پدرت خواهرت رو بیشتر از تو دوست داره و کلی مطالب دیگه که یادآوریش باعث میشه اعصابم خراب بشه.