مامانش وقتی محمد شیش ماهه بوده میاد میزارش پشت در خونه خانواده پدری محمد و میره
بدشم گفته من عاشق ی مرد دیگم...این مردو بچشو ئمیخوام...خلاصه ترکشون میکنه
محمد پیش مادر بزرگ پدربزرگ پدریش بزرگ میشه
بابای محمد سر این داستان میره شیشه های خونه ی اون زنه و مرده رو میریره پایین میزنه داغونشون میکنه دگ اونام شکایت میکننو بابای محمد میوفتع زندان و از غصه دیوونه میشه..چون اون زنه عشقش یوده..بد ک از زندان میائ بیرون میفهمه اون زن از مرده بچه دار شده کلا دق میکنه...براش زن گرفتن اما فایده نداشته بازم فقط ب مادذ محمد فک میکرده و متاسفانه از زن جدیدش دوباذه بچه داره ک ینی برادر محمئ...با این زنم نمیتونخ کنار بیادو طلتقش میده...الانم رفته ی گوشه برای خودش تنها زندگی میکنه