سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی ...
نگفتم گفتنیها رو ، تو هم هرگز نپرسیدی ...
شبی که شام آخر بود ، به دستِ دوست خنجر بود ...
میانِ عشق و آینه ، یه جنگ نابرابر بود ...
چه جنگ نابرابری ، چه دستی و چه خنجری ...
چه قصهی محقری ، چه اول و چه آخری ...
ندانستیم و دل بستیم ، نپرسیدیم و پیوستیم ...
ولی هرگز نفهمیدیم ، شکارِ سایهها هستیم ...
سفر با تو چه زیبا بود ، به زیباییِ رویا بود ...
نمیدیدیم و میرفتیم ، هزاران سایه با ما بود ...

اردلان_سرفراز#