میدیدم که خونه داره میریزه نگو تب کردم بابام د مثل اسفند رو آتیش داره بال بال میزنه برای من !
منو رسوند بیمارستان دوباره مگه دیگه رگ دستمو پیدا میکردن پوست استخون شده بودم
کاری هم برام نکردن یه سرم بود که همسایمون میومد برام میزد به بابام گفته بودن دخترتون داره جونای آخرو میده..
وقتی بابام منو رسوند خونه خونمون همه اومده بودن همه انگار که من مرده باشم گریه میکردن
برادرام که چون شبای قدر بود مشکی پوشیده بودن رییییش
خواهرم که خودشو تیکه تیکه میکرد برام
همیشه صورتشون پر از پف بود انقدر گریه کرده بودن
خودم که بی جون بودم چشمام از حدقه درومده بود لاااااغر و داغون
بعد من بیناییم هم کم شده بود دیگه همه چیزو سیاهی میدیدم بخدا
خلاصه خیلی بد بود خیلی ضجر کشیدن تا اینکه برادرم رفت مسجدو..
فکر کن روزه میگرفتن خانوادم نه سحری میتونستن بخورن نه افطار
خوراکشون گریه بود
برادرم رفت مسجد سریع اومد منو نوازش میکرد گریه میکرد اینا فکر میکردن من خوابم در صورتی که من نای اینو نداشتم چشمامو باز کنم
فکر کن غذا تو نایلون گذاشته بود رو اپن درش بسته.. عطر غذا انقدر زیاد بود که من گفتم بوی غذای نذریه؟ برام قاشق میاری بخورم😭😭😭😭😭😭😭😭
خوردن همانا و خوب شدن همان
به دفعه که خوب نشدم ولی یک هفته ای سر پا شدم
خونریزیم قطع شد غذا یکم یکم میخوردم