1351
1341

سلام☺

بالاخره تصمیم گرفتم بزارمش

همشو نوشتم فقط یکم طول میکشه کپی کنم

لطفا خب خب نگید

ممنون😊

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊

خب نمیگیم 😂 بفرمایید

❤️دوساله ك زندگيمون دور محور تو و احوالاتت ميگذره😊دو ساله ك هستي و من شاكرترينم🙏كاش از اينجا ب بعد يكم كند تر بگذره بعضي وقتا زمان متوقف شه تا بيشتر كيف كنيم باهات❤️دلم ميخواد هر ثانيه قد ي عمر بگذره و من از وجودت سيراب شم تا بعدها حسرتش رو دلم نمونه🥺مرد كوچك من دو ساله شدي🥰بخندي هميشه قشنگم❤️

قسمت اول بارداری


بیستم رمضان بود، ۶ تیر ، ۱۳ امین ماهی بود که قصد بچه دار شدن داشتیم🙁🙁🙁، قبل افطار رفته بودیم بیرون دنبال کارامون، ده دقیقه به افطار رسیدیم ، بدو بدو از پله ها بالا رفتم و سریع یه بیبی چک گذاشتم، هنوز ۳ روز به موعد بود ولی یه نوری تو دلم روشن بود😄😄

بیبی چک رو گذاشتم رو اپن و سریع کتری رو برداشتم و اب کردم و روشن کردم

برگشتم کنار اپن که یهو هاله صورتی بیبی چک رو دیدم

وای خدا ینی من مامان شده بودم و فرشته ام تو دلم بود!!!

بابای نینی رسید بالا، اومد تو اشپزخونه، سریع بیبی چک رو نشون دادم

گفت هیچی نمیبینه!!!!( بعدا فهمیدم برا اینکه نکنه کاذب باشه و من غصه بخورم گفته ندیدم 😒😒😒)

ولی بازم بهم تبریک میگفت و...

قرار بود شب برا مراسم احیا بریم حرم امام رضا، به خاطر بستن خیابونا مجبور شدیم یه قسمت راه رو پیاده بریم، تو حرم‌ بودیم بارون اومد، برا همه منتظرا مخصوص دعا کردم

فرداش(۷تیر) تعطیل بود برا همین مجبور شدم و رفتم یه ازمایشگاه شبانه روزی

ساعت ۱۱ و ربع جواب ازمایش اومد: بتا ۱۱ !!!! مشکوک به بارداری

ولی خودم مطمئن بودم و روزه م رو باز کردم

به مامانم پیام دادم : سلام من الان یه نقطه هستم تو دل مامانم، تا اومدن من مواظب مامانم باشید.  امضا نقطه😍😍😍

عصر رفتیم خونه شون و خبر دادیم اصلا باورشون نشد ، پیام صبح رو هم فک کرده بودن شوخی کردم 😐😐😐

بگذریم از یه بارداری با ویار خیلی سخت، هر هفته دوتا امپول میزدم تا خود زایشگاه هم گلاب به روتون بالا میاوردم، تا هفته ۱۸ هم ۴ کیلو وزن کم کردم تو هفته ۳۲ هم لک بینی داشتم

ولی خداروشکر همش به سلامت گذشت

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊

قسمت دوم. شروع فرایند زایمان


با اینکه هنوز ساکم رو آماده نکرده بودم ولی از هفته ۳۷ منتظر بودم🤗🤗🤗

هفته ها گذشت و ۴۰ هفته رد شد! رسیدم ۴۰ هفته و ۲ روز

عاشق زایمان طبیعی بودم، کارم تو ۹ ماه فقط خوندن خاطره زایمان طبیعی بود

گاهی هم سزارین میخوندم ولی اصلا خاطراتی که رفتن برا طبیعی و بعد سزارین شدن رو نمیخوندم خخخخخ

خیلی خودمو اماده کرده بودم برا زایمان طبیعی از کلاس و ورزش و پیاده روی تا هماهنگی برا اتاق زایمان با همسر


۴۰هفته و ۱ روز بود عصر حس کردم نینی کم تکون میخوره، رفتم ساعت ۸ شب بیمارستان تا ساعت ۱۰ ، ان اس تی و معاینه، گفت هنوز خیلی وقته برا زایمانت، تو زایشگاه هیچکس نبود جز یه نفر که برا ان اس تی اومده بود ، گفتم کاش زایمانم همین امشب بود دوست داشتم خلوط باشه🙄🙄🙄

خلاصه برگشتم خونه



ساعت ۱۲ و ربع شب بود شده بود ۴۰ هفته و ۲ روز ، اینقدر خسته بودم چون ۵ کیلومتر پیاده روی کرده بودم اونروز ولی طبق معمول خوابم نمیبرد، گوشیمو برداشتم و یه بازی از بازار دانلود کردم و شروع کردم به بازی

یکم‌گذشت گفتم برم دستشویی، یک متر مونده بود به دستشویی، تق!!!! یه صدا اومد بعلههههه کیسه ابم پاره شد! سریع پریدم دستشویی و بابای نینی رو صدا زدم

طفلک خواب الوده اومده بود میگفت چرا جیش میکنی ایستاده 😂😂😂😂

گفتم کیسه ابمه نمیبینی چه همه اب داره میره

بدو گوشی رو بیار . زنگ زدم از همون تو دستشویی به مامانم و خبر دادم گفتم نینی داره میاد

یه حس اشتیاق همراه با ترس داشتم

همینجور اب میرفت ولی شدتش کم شده بود، همیشه توهم پارگی کیسه آب داشتم ولی حالا فهمیده بودم کیسه آب پاره شدن ینی چی!!!!

خونه رو جمع و جور کردیم

موهامو بافت همسرم تا توی زایشگاه مرتب باشم از زیر قرآن رد شدم

یه لحظه فک کردم اگه برنگردم چی میشه :😢😢😢

وصیتامو به بابای نینی میگفتم ولی نمیخواست اینجور چیزا گوش بده و همش میخندید و بحث رو عوض میکرد با اینکه میدیدم تو چهره اش، دلش آشوبه


کلی برنامه داشتم برا اینکه دردام تو خوبه باشه و بعد با مامانم و بابای نینی برم بیمارستان، ولی داشتیم دونفری ساعت ۱ شب به سمت بیمارستان میرفتم تو راه آبمیوه خریدم و خوردم تا جون بگیرم، اخرین سفارشا رو به همسرم کردم که چکار کنه😟😟😟


فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊

تا حالا به سفر سویس فکر کردی ؟

اگه دوست داری به ژنو تو سویس سفر کنی   

حتما به اینجا سر بزن

قسمت سوم. زایمان (۱)


وارد بیمارستان شدیم ساعت ۱ شب بود ، یه دردایی مثل پریودی داشتم ولی قابل تحمل بود هنوز، به همسرم چیزی نگفتم تا ناراحت نشه
وارد بلوک زایمان شدم ماما اومد گفت تو که برگشتی(۸ تا ۱۰ شب بیمارستان بودم) گفتم کیسه ابم پاره شد گفت مطمئنی؟! گفتم خونه رو اب برداشت مطمئنم 😁😁😁

معاینه کرد گفت کمتر از ۱ سانت باز هستی:-/ لباس داد بپوشم و یه کیسه که لباسامو بزارم داخلش،گفتم میخوام برم زایمان با همسر، گفت باید بزاری ۵ تا ۶ سانت بشی، لباسامو عوض کردم یهو یادم اومد حالا که از اول نمیرم اتاق زایمان با همسر از بابابی نینی کامل خداحافظی نکردم
چادرمو سرم کردم( با همون لباس بلند زایشگاه بدون شلوار با کفش دمپایی زایشگاه) پریدم بیرون تو بغل همسری
یهو پرستار اومد دعوام کرد که چرا با اون لباسا رفتم بیرون دلم شکست ولی خم به ابروم نیاوردم و خندیدم که همسرم ناراحت نشه🙁🙁🙁
چقدر بده شب رفتن بیمارستان با پرستارا و ماما که همشون خوابشون میاد

وارد یه اتاق شدم که چند تا تخت داشت! در کمال تعجب دیدم ۴ نفر هستن! با اینکه ۳ ساعت قبل هیچکدوم نبودن
به ماما گفتم اگه میشه برم تخت کنار پنجره، گوشه چشمی نازک کرد و گفت برو😒😒😒
بعدش هم گفت زایمان سختی داری! میدونی که دکترت هم قبول نمیکنه سزارین کنه به این راحتی پس از الان تحملت رو ببر بالا
نمیدونم این چه مدل بود ، رفته بودم بیمارستان خصوصی تا خوب باشه با این اخلاق رو به رو شدم
چند باری برا ان اس تی رفته بودم ولی همشون خوش اخلاق بودن، شانس من امشب این ماما بود باز خداروشکر امید داشتم به ۷ صبح که شیفت عوض بشه و اوضاع بهتر بشه😞😞😞

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
1350

قسمت چهارم. زایمان(۲)


به ماما گفتم اگه میشه دفترچه یاداشتم رو از همراهم بگیرید و ابمیوه، یه قران هم بالای تخت کناری بود گفتم بدید، با کلی غر غر داد بهم قرآن رو، رفت دفترچه مو از همسرم گرفت، بعدا فهمیدم بهش گفته زایمان همسرت طولانیه برو پایین اینجا منتظر نمون، ابمیوه مو هم نگرفته بود گفت خودمون میدیم بهت😐😐😐

ساعت ۱ بستری شده بودم با درد پریود اومدن انژوکت وصل کردن و خون گرفتن ازم ساعت ۳ دردا رسید به یک ربع من برا اونایی که زایمانشون نزدیک بود و درداشون زیاد بود انشقاق میخوندم چقدر گذر زمان دیر بود ساعت ۴ رسید به ده دقیقه این وسط چند بار معاینه شدم😶😶😶

ساعت ۵ بود تلفن زایشگاه زنگ خورد، ماما یهو اسم منو صدا زد، گفتم بعله گوشی رو اورد و داد بهم، واااای چه لحظه ای بود صدای همسرم رو شنیدم با مامانمم که خودشون رو با زحمت زیاد رسونده بودن صحبت کردم ، از نگهبانی زنگ زده بود نگهبانه، خدا خیرش بده
(یک ساعت بعد دوباره زنگ زدن خخخخ دوباره گوشی رو برام اورد همسرم، اینبار از گوشی خود همسرم بود ، شمارش رو پیدا کرده بود
دیگه گوشی رو پس ندادم و بعد تموم شدن صحبتم کنار خودم گذاشتم چند بار دیگه هم زنگ زدن بهم خودم جواب میدادم 😂😂😂 این وسط یک بار گوشی رو برد و دوباره زنگ میزد همسرم می اورد
دوبار هم من به همسرم زنگ زدم 😄😄😄
اخرش ماما دعوا کرد، گفت گوشی رو برا خودت کردی ها😓😓😓)
ادامه ماجرا ، ساعت ۷ همون ده دقیقه فاصله دردا و ۱ سانت باز بودن رحم ، ای خدا چرا اینجوریم من
شیفت عوض شد، خیلی خوشحال بودم، ولی دردا نمیزاشت، دیگه درد پریودی نبود و بیشتر شده بود
یکی از ماماها حامله بود 🤗🤗🤗، ماما اومد و منو به مامای جدید سپرد، خیلی مامای خوبی بود همیشه دعاش میکنم واقعا تو اون لحظه ها خیلی ارومم میکرد و نوازشم میکرد و بهم امید میداد وقتی کنارم بود دردا تحملش بهتر بود

ساعت ۹ به ۳ دقیقه رسید فاصله دردا و همون ۱ سانت، خیلی خسته شده بودم دیگه ، موقع دردا فقط میله های تخت رو فشار میدادم به بالشت چنگ مینداختم ولی صدام در نمیامد🙄🙄🙄

ساعت ۱۰ گفت ۲ سانت شدی ، میخواستم خودمو خفه کنم ، ده ساعت از پاره شدن کیسه اب میگذشت دوبار قرص فشار خورده بودم و دوبار امپول فشار ولی فقط ۲ سانت
بهش گفتم توروخدا برو به دکتر بگو سزارین
دیگه با دکتر صحبت کرد
گفت خیلی کند پیش میری
اگه اصرار به طبیعی داری و خودت دوست داری تا ۱۲ شب میزایی وگرنه سزارین

بعدش گفت یه سونو انجام بده ، مسئول سونو نامرد دیر اومد وگرنه اونقدر درد نمیکشیدم دردا ۲ دقیقه بود فاصله ش ( سونو خیلی سخت و دردناک بود به خاطر انقباضا)

ساعت ۱۲ و نیم بود حدودا دکتر گفت چون دهانه رحمش باز نمیشه میام برا سزارین
همچنان من ۲ سانت بودم!!!!!😑😑😑
به اتاق عمل خبر دادن یه جا خالی بزارن برا من چون بدون نوبت بودم برا سزارین
گفتن طول میکشه 😭😭😭 میخواستم جیغ بزنم
ولی بعد ده دقیقه خبر دادن یه اتاق خالی شده و منو ببرن
همه زود دست به کار شدن، سوند و امپول که نمیدونم چی بود، لباس مخصوص اتاق عمل
یه ویلچر اوردن روش بشینم

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊

قسمت پنجم. سزارین 



شلوار پام کردن و با زحمت روی ویلچر نشستم دیگه هیچی از دور و برم نمیفهمیدم دردا اینقدر زیاد بود که فاصله بینش بی هوش میشدم یه چیزی بین خواب و بیداری و باز درد بعدی شروع میشد به خودم میامدم🤕🤕🤕🤕

مامام بهم گفت میخواییم بریم بیرون زایشگاه همراهی هات پشت در هستن، بهش گفتم یه لحظه صبر کن این انقباض تموم بشه بعد برو بیرون😢😢😢
منتظر موند ازش خداحافظی کردم و حلالیت طلبیدم اینقدر دستشو ناخن ناخن کرده بودم طفلکی موقع دردا

کلی باهام صحبت کرد و دلداریم داد
دردم تموم شد گفتم برید
در زایشگاه باز شد
همسرم و مامانم و خواهرم رو دیدم ، اصلا نمیتونستم تو چشماشون نگاه کنم چون گریه ام میگرفت😭😭😭😭، سخت ترین لحظه وقت خداحافظی با بابابی نینی بود😢😢😢😢😢😢
از در زایشگاه تا اسانسور چند متر بیشتر فاصله نبود، در اسانسور که بسته شد زدم زیر گریه 😢😢😢😢😭😭😭😭 نمیدونم ولی فقط دلم تنگ شده بود، چون اصلا نمیترسیدم از زایمان چه طبیعی و چه سزارین



پشت در اتاق عمل ۱۰ دقیقه فک کنم معطل شدم ، فیلم بردار رو دیدم کنارم بود یادم نموند ولی یه چیزایی بهش گفتم فک کنم چرت و چرت بود 😂😂😂

وارد اتاق عمل شدم
یه اشتیاق خیلی زیاد، متخصص بیهوشی اومد، کمک کردن برم رو تخت، گفت که اسپاینال درخواست دادی، گفتم اره، گفت پس خودتو خم بگیر، گفتم انقباضم داره میاد صبر کن ( کلا همه جا درگیر همین انقباض بودم) گفت هر وقت تونستی خودتو شل بگیری بهم بگو
انقباضم تموم شد بهش گفتم
امپول رو زد اصلا دردی نداشت شایدم من از بس تو اوج درد بودم اینجوری بود
وای بعد یه لحظه خیلی کوتاه احساس کردم تو بهشت هستم 😇😇😇😇، از اون همه درد رسیده بودم به سبکی و بی دردی تو چند ثانیه، داشتم نفس راحت میکشیدم
دکترم وارد اتاق شد سلام و حال و احوال کرد خیلی خوشحال و بودم
اشتیاق دیدن نینی جون دوباره ای به من داده بود
یه پارچه جلوم کشیدن، دست دکتر رو رو شکمم حس کردم( تو همه خاطرات زایمان خونده بودم طرف میگه حس دارم 😐😐😐) ولی بی اختیار به دکتر گفتم من حس میکنم گفت درد که نداری، گفتم نه گفت  خوبه
شروع کردم به دعا برا منتظرا و کسایی که التماس دعا گفتن☺☺☺

۱ و ۲۰ دقیقه بود صدای گریه یه فرشته اسمونی تو اتاق پیچید😍😍😍😍
اشکام بی اختیار میریخت ، من دیگه مادر شده بودم، اصلا حسش قابل وصف نیست
گفتم سالمه؟ گفتن اره خیلی هم نازه، الان میاریمش ببینی
بند ناف رو جدا کردن و لایه یه پتوی نارنجی اوردن ببینم
چسبوندش به صورتم گریه اش تموم شد، دهنشو باز کرده بود و لپو گرفته بود بخوره😍😍 بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن

دکتر گفت خیلی خسته ای یه آرام بخش برات میزنن تا یکم بخوابی، ۳۶ ساعت بود نخوابیده بودم
بعدش ارام بخش رو زدن یه چیزی بین خواب بیداری میبردنم ریکاوری میفهمیدم ولی خواب بودم دوطرفم یه خانم و یه اقا مسن بودن
نینی رو با یه لباس ابی گشاد اوردن، دومین بار بود میدیدمش، پرده دورم رو کشید و کمک کرد شیر بدم بهش
بعدش اومدن تختم رو عوض کردن که ببرن منو اتاقم
هنوز بی حس بودم، سوار اسانسور شدیم
وارد سالن شدم مثل فیلما بود مهتابی های دراز بالای سرم رد میشد😂😂😂😂
یهو همسرم رو دیدم که بابا شده بود اومد پیشونیمو بوسید و خسته نباشید گفت بهم
منو بردن اتاقم، هنوز حسی نداشتم
همسرم رفت تا برا اولین بار پسرمون رو ببینه، با کلی خوشحالی برگشت، شادی رو تو چهره ش میدیم
بعد فک کنم نیم ساعت هم نینی رو اوردن
برام شیاف میزاشتن دیگه کم کم داشت حس پاهام برمیگشت

ساعت حدود ۶ بود دیگه پاهام رو میتونستم تکون بدم، سوند رو دراوردن و بلند شدم رفتم دستشویی، طبق اون چیزی که تو خاطره ها خونده بودم دفعه اول بلند شدن یه چیز ترسناک بود، ولی برا من اونجوری نبود یکم دستم رو گرفتن و بلند شدم فقط میترسیدم ایستاده کامل باشم، باز نشه بخیه ام😅😅😅


شبش مامانم و بابای نینی پیشم موندند
فردا صبحش مرخص شدم و رفتیم خونه، تو راه بارون بارید که خیلی کیف کردم

هر وقت شیر میدم برا منتظرا دعا میکنم همه این شیرینی ها حتی اگه سخت هم باشه نسیبشون بشه
بارداری واقعا سختی داشتم شاید اگه اون انتظار طولانی نبود اینقدر صبرم زیاد نبود هم بارداری و هم بچه داری

الان نینی بزرگ شده ، سختی ها تموم نمیشه فقط از مدلی به مدل دیگه تغییر میکنه، و صد البته شیرینی ها ۱۰۰ برابر

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊

قسمت ششم، پی نوشت(تجربیات)



۱- تو زایشگاه هر چی بیشتر صر و صدا کنه زائو، بیشتر ماماها توجه میکنن:-/ من اروم بودم یه ماما اومد گفت تو که دردی نداری :-/

۲- اگه نینی حتی زردی کمی داره یکم ترنجبین بهش باید داده بشه ، نظر منه البته

۳- روز سوم برا روان شدن شیر حتما باید شربت ابلیمو بخورید، این نکته رو اثلا فراموش نکنید

۴- یکم شیرخشک اگه شیرتون کمه هیچی نمیشه:) من ندادم بعد پشیمون شدم چون شیرم کم بود نینی جیشش زیاد نبود تا زردیش دفع بشه

۵- بستن بانوچ تو خونه برا نینی های کولیکی بهترین راهه برا اروم کردنشون

۶- از قبل تولد نینی، حتما متخصص اطفالش رو انتخاب کنید، وقتی به دنیا میاد وقت و فرصت برا تصمیم گیری نیست

۷- حتما به بچم از اول پستونک میدم تا دائم اویزدن نباشه

۸- سختی های ماه های اول زودگزره، بعدش سختی هست ولی شیرینی نمیزاره سختیش اذیتتون کنه


۹- برای من کل درد سزارین به ده دقیقه از دردای طبیعی نرسید

ولی این بستکی به سیستم بدن هر نفر داره ، ممکنه برا یه نفر سزارین هزار برابر سخت تر از طبیعی باشه


۱۰- تو انتخاب بیمارستان دقت کنید، من بیمارستانم رو برا انتخابش ملاکم اخلاق ماماها بود 

مامایی که داشتم ماه بود و عالی

اگه بیمارستان دولتی میرید حتما مامای خصوصی داشته باشید

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
1348

هر سوالی داشتید در خدمتم ☺☺☺ امیدوارم بتونم کمی کنم

یه قسمتایی که فک میکردم شاید ناراحت کنه خانوم بارداری رو حذف کردم


فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
چه برخورد بدي!!!! كدوم بيمارستان رفته بوديد؟


من تهران نبودم دوستم☺

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
1288
آآآي دردم اومد😩


دهیچیردرش در برابر شیرینیش هیچی هست

اون لحظه که بچه رو گرم میارن بهت میچسبونن بهتر لحظه عمرت میشه😍😍😍😍

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
خیلی قشنگ تعریف کردی انشالا دامادی پسر گلت😍


ممنون😘😘

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
واقعا خسته نباشي،خدا ببخشه بهتون،بيخود نيس كه بهشت زير پاي مادراست


مرسی😘😘 ان‌شالله شیرینیشو بزودی تجربه کنید❤❤❤

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
خدا براتون حفظش كنه عزيزم 😘😘🌹🌹🌹


مرسی😗😗😗

فقط 12 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
صبور باش ... هم حکمت را میفهمی...هم قسمت را میچشی... هم معجره را میبینی....😊خاطره زایمان من😊
1335
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

مجردا

دخترنینجا | 22 ثانیه پیش

خیانت نامزد

فراانک | 22 ثانیه پیش
1305
1297
1298
1275
1294
29
1295
1349
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1340
224
1347
داغ ترین های تاپیک های امروز