من یه داداش دارم از وقتی عقد کردم اصلا از شوهرم خوشش نمیاد خودشو کشت ک بگم نه
ولی پسر عموم بود بابام اوکی داد
یه دفه خونوادگی رفتیم یه شهر دیکه
داداشم به بابام گفته بود مریم بیاد ولی شوهرش نه
بابامم هیچی نگفت ما رفتیم روز دوم داداشم شروع کرد بع گریه کردن ک بابا برادرزادشو به من فروخت
و خیلی کولی بازی دراورد
با شوهرم اصلا سلام علیک نمیکنه
هر جا باشه نمیاد
مثلا اگه خونه بابام باشه ما بریم اونجا
زنشو بر میداره میبره خونه باباش
علنا گفته من از شوهر مریم خوشمنمیاد
یبار ما رفتیم خونشون یه شهر دیگست
واسه دکتر و غیره رفتیم اون شهر
فرداش ک از خونش اومدیم بیرون اس داد ابجی تو واسه من خیلی عزیزی ولی من خط قرمزم اینه نامحرم بیاد خونم
خواهشا شوهرتو نیار خونم
باز اومده جلو بابام گفته مریمو بدبخت کردید با این پسره بی ارزش
ابجی من باید میرفت سر کار دستش تو جیب خودش بود نه اینکه بدیش به این آدم نیارز
خلاصه انقدر حرف زده ک فشار خون بابام زده بالا
امروز اومدم خونه بابام اونام بودن
بعد یهو همین داداشم صدام کرد گفت کیف کوچولوشو باز کرد عکس منو دراورد گفت ببین عکستو
عکس مال چهارده سالگیم بود و خیلی عتیقه 😂😂
خلاصه نمیدونم این چ فرم دوست داشتنه