دیشب رفتیم خونه مادرشوهرم. شوهرم منو گذاشت و رفت دنبال کارای برادرش و ... تا رسیدم هر چی از دهنشون دراومد بهم گفتن.گفتن چرا خونه رو فروختین. چرا پسرمونو از شهرمون میبری و ... منم دیدم باردارم و اعصابم نمیکشه همینا رو به شوهرم بگم حالا باور کنه یا نکنه اینا خالی میشن و من حرص میکشم زنگ زدم به شوهرم حرف نزدم گوشی رو گذاشتم رو پام. خواخر شوهرم خیلی تند حرف میزد. نمیدونم داداشمو از ما دور میکنی. پول نداره خونه گرون میخرین.در حالیکه نصف پول خونه رو پدر خودم میده. تو فلانی تو بهمانی.
داداشم عقل نداره. چرا از ما اجازه نگرفته خونه رو فروخته که برین و ... منم هیچی نمیگفتم.فقط چون نگران کنجدم بودم گفتم به برادرتون بگین و من کاره ای نیستم. من باردارم حرصم ندین و اما اون بازم ادامه داد. مادرشوهرمم که خالمم هست صد برابر بدتر حرف میزد. خیلی چیزا گفتن که نوشتنش سخته.
شوهرم رسید. پاشدم رفتم.گریه ام گرفته بود اما گریه نکردم. رفتم یه اتاق دیگه