اومدیم خونه بغضم شکست. اندازه تمام عمرم گریه کردم و گله کردم. شوهرم هیچی نمیگفت . آخرشم گفتم طلاقم بده بچه ام هم میبرم واسه مهریه. مهریه ام خیلی زیاده.
گفتم من برم همه چیز حل میشه. فقط نگام کرد.
و من گریه کردم. پاشد دستاشو خیس کرد آورد کشید رو صورتم گفت گریه نکن و بوسم کرد. منم چیزی نگفتم. براش میوه آوردم و خوابیدیم.
الان چیکار کنم دخترا؟نمیتونم مثل قبل خونواده شوهرمو ببینم یا برم خونشون. دلمو شکستن.
از طرفیم میدونم توقعاتشون تمومی نداره