دیشب عروسی پسرعموم بود و 5ماه از شهادت عموی ته تغاری ام میگذشت، خودِ مامان بزرگم گفته بود بعد از چهلم هرجور که مرتضی دوست داشت عروسی بگیرین اینام گذاشتن بعد5ماه گرفتن
من 5تا عمه دارم که از اونا فقط2نفرشون اومدن
خونه عموم اینا پله میخوره میره اتاق های بالا که رفته بودن اونجا نشسته بودن رفتم باهاشون سلام احوال پرسی کنم دیدم، چشم هاشون قرمز و دارن گریه میکنن😓پایین هم بزن و بکوب و سوت و جیغ
اصلا مردم از خجالت😢سریع برگشتم پایین
عمه کوچیکم که با عموی شهیدم خیلی صمیمی بودن به مامانش میگه:چرا گذاشتی عروسی بگیرن؟؟
اینا خیلی نامردن باید 8ماه صبر میکردن و... 😞
و خودشم نیومده بود، هیچی دیگه..
دیشب اصلا نتونستم برقصم، خیلی کم اونم الکی یه خودی نشون دادم آخه خیلی بد بود یه جوری نگاه میکردن😭خیلی دوست داشتم برقصم😶
بابامم زنگ میزنه به عمه هام و باهاشون دعوا میکنه که یعنی چی خودتون نیومدین و بچه هاتون رو فرستادین؟؟؟ بعدم گفت:مراسم بچه های خودتونم دیگه توقع نداشته باشین کسی احترام بذاره بیاد
بزرگترین عموم که انگار به زور آورده بودنش از بس اخماش تو هم بود اما بابای من خیلی خوب رفتار کرد
در کل شب خوبی بود💕😍
روح عموی عزیزم هم شاد باشه انشالله🙏