يه بار ما رفته بوديم مشهد با مامانم، بعد خواهرم دلتنگ بابام بود گفت بريم از جلوي مهمانسرا از تلفن عمومي به بابام زنگ بزنيم سه تايي راه افتاديم بطرف باجه تلفن اما خيلي شلوغ بود صف بود يه مرد افغان اومد به خواهرم گفت بيايين من ميرم از تلفن ميدان نزديك حرم زنگ بزنم اونجا خلوته باجه اش😐
خواهرمو داداشم راه افتادن دنبال يارو دست منم گرفته بود آبجيم ميكشيد كه زودتر برسيم به تلفن، يهو به آبجيم گفتم نكنه اين يارو دزده مارو كجا ميبره؟؟؟ تازه دوزاري خواهرم افتاد گفت واااي راست ميگيا😰
برگشتيم فوري، يارو ول نميكرد كه همش افتاده بود دنبالمون كه بياييد نزديكه الان ديگه ميرسيم😑
پ ن؛ من ٧ سالم بود خواهرم راهنمايي ميخوند🤕