نمیشه ادمشم بایدنگاه کرد
یکی مثل مادرشوهر من میگم بچت دستمو شکست اونم بعد کلی فضولی خودش که دستت چی شد با ذوق میگه شکست که شکست 😕 اینه عوض گلگی
یا گفتم شما چرا اجازه دادی یا غریبه زنگ بزنه پشت من حرف بزنا بعد بیایی 6 ماه بعد جای اون زمان بگی بگی تازه بیایی دخالتم بکنی میگه تو حق نداری جز اون که من میگم حرف بزنی منم مجبورم مودبانه بگم زندگی مستقل من به خودم ربط داره
در مقابل مادرشوهر خواهرمم هست که جز محبت کاری نداره بهش خدایی
تو یه خونه بودن امکان نداشت سر زده بیاد خونشون
یک طبقه رو زنگ میزد تلفنی حاال و احوال میکرد
یکی اونجوری تو یک خونه میسازه یکی مثل من دو تا شهر اینجوری
ذات ادمم باید درست باشه که حرف زد