مِه را از سَرت پاک نکرده بودی که چشمهایم تمام زمستانهای نزیسته را فریاد زدند... انگشتانم از گُلیم افتادند و جهان در فروغِ آسمانِ گیسویت مُرد. بگذار بر ساحلِ تنهاییت بنشینم؛ بگذار در طوفانِ نگاهت گم شوم و تهِ تهِ تهِ بیکرانِ آسمانِ چشمانت، ستارهای باشم که تو را هر شب تازه میبیند. نفسهایت را سپردی به گوشهایم و من اکنون همهٔ بادها را با آهنگِ نامت میشناسم. در این نزدیکیِ دیوانهوار، من خاکِ راهم که پایِ تو بر آن میگذرد، من آفتابم که بر چهرهات میخندد، من قطرهام که در حسرتِ لبهایت خشک میشود... و تو... تو تمامِ فصلهایی هستی که قلبِ من برای دیدنشان زنده است.