سلام من ۱۷ سالمه از فضای خونمون دیگه خسته شدم پدرم یه آدم متعصبی و به شدت ذهنش مریضه تمام آزادی منو گرفته حتی بعضی از دوستام هم پدر و مادرشون سختگیرن ولی باز هم اجازه بیرون رفتن یا رفت و آمد با دوستشون رو دارن ولی حتی اجازه ندارم با مادرم برم بیرون میگم با مادرم برم میگه نه حق نداری میخوای آبروم رو ببری بگن این دختر کجا رفت، انقدر ذهنش مریضه که حتی یه پسر بیاد از در خونه ما رد شه نگاه به خونه کنه میگه این با تو بوده
خلاصه خسته شدم فقط به خاطر مادرم موندم چون تنها کسی که دارم و اینکه واقعاً پشتمه نه خواهر دارم نه برادر مادرم هم که هیچکس رو نداره و پدرم خیلی بهمون تا الان ظلم کرده همه ی خاطرات بد جلو چشمامه که چیکارا کرده و گفته همه ی مردم بهش حرف میزنن چه آشنا چه فامیل همش میگن روانیه حتی مردم هم فهمیدن
ببخشید زیاد شد دلم پره واقعاً نمیدونم چیکار کنم