ده روز مونده تا بیست و هفتم بدترین روزای زندگیمه تصمیممو ب جدایی صددرصدگرفتم اما از اونجاییکه مامانم تا بیست وهفتم مسافرت خارجیه و من تک فرزندم مجبورم سکوت کنم و تحملش کنم اما ی بغض توگلوم و سینم سنگینی میکنه بعد رفتنش شروع کرد ب عحاشی و تهدید بزدنم جلوی پدربزرگ و مادربزرگم اون بنده خداها که پیرن کاری ازشون بر نمیاد منتظر برگشت مامانمم و هر لحظه واسم هزارساعت میگذره