نمیدونم
اما...
منه نوعی...
ساله ۹۴ بود، بدترین ساله عمرم شاید
چندسال از ازدواجم میگذشت، چندساله افتضاح مدام درگیری،تنش،گریه، دعوا،قهر
باید جدامیشدم رفته بودم خونه پدرم که جداشم
اماانقدر باهام بد تاکردند که تو خلا مونده بودم
کمبود عاطفیه شدید ازسمت شوهر برای منی که خدایه احساس و شاعرانگی بودم،شرایطه خانوادگی ک منو مجبور ب اون ازدواج کرد، بعد شرایطی ک بهم اجازه برگشت و طلاقم نمیداد. ماه ها موندنم تو خونه پدری.... مستاصل مایوس داغون...،هروز فکر ب خودکشی
خوب شمافکرکنید تواین شرایط دهشتناک روحی روانی و عاطفی، من تو دانشگاه کاملا اتفاقی باکسی آشناشدم که دقیقا اونچه بودکه ازهمسر میخاستم....هرچه میخاستم داشت و جالبتر اینکه توهمون اولین گفتگو دیدیم حرف نزده حرف همو میفهمیم....
کاملا ناخاسته همون روز اول و گفتگوی اول یک ریسمان مغناطیسی ازجاذبه و علاقه وحشتناک بین ماایجاد شد....
خوب اونزمان اسم این کار من خیانت بود.... اما کسی چه میدونست من تو چه برزخی دارم روزامو میگذرونم و چرااین اتفاق برام افتاد....
خوب دلایل زیاده
اگر خانوادم شرایط بد روانی و فشار تو خونه برای من ایجاد نمیکردن
اگر توبیخها و توهین وتحقیر پدرم نبود
اگر میزاشتن اونطور ک میخام ازدواج کنم
اگر شناختم نسبت ب شوهرم کافی بود
اگر شوهرم خلاهای روحی منو پرمیکرد و اونهمه ناوارد و کم عاطفه نبود
اگر طلاق اونهمه تو این جامعه برای منه نوعی سخت نبود
اگر خانواده و برادرهای صمیمیتری داشتم
و صدها اگر دیگر...
اگر میبود، شاید من هم هرگز دچار علاقه ب اون فرد و به قول شما خیانت نمیشدم...