چرا اینجوریه اصن مسئولیتی نداره میگم فلان جا باید برم تو ببرم باید برم فلان وسیله رو بخرم نمیاد برا جهیزیه دوس دارم با هم خرید کنیم همش بهونه میتراشه میگه بابات ببرت بخدا یه تفریح دوتایی نرفتیم تا حالا یه بازار نرفتیم مهونی هم که هر دومون انگار بی کس و کاریم یه دعوتمون عیدم نکردن خونه خانواده شوهرم که دوست ندارت برم خب من چه گناهی کردم مگه ازدواج کردم بابام منو ببره جهیزیه بخرم خب بابامم نمیبره من چکار کنم واقعا بخدا دیوونه شدم دیگه همش بهونه اوردن بعد سرکارم نیست ولی خب خانوادش بدشون میاد جایی میریم با هم میگم شاید از اونه بنظرتون چکار کنم خوب شه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
نه با دوستی رفیقی بیرون میرم نه چیزی خودمم تنها خرید برم رو لباسام عیب میزاره ولی خودشم جدیدا اینجوری شده گاهی به خودم میگم چیشد اصن با کدوم تغییرم فک کنم دیگه متاهلم😭
ممکنه کلا خونه نشینت کنه یا مجبور بشی کلا تنها همه جا بری حالا در آینده با بچه سخت تر هم میشه
تا حالا شده حس کنی خدا داره پا به پات اشک می ریزه؟اون موقعی که حاجتی داری و به صلاحت نیست و بی تابی می کنی میگی خدایا آخه چرا؟خدا برای غصه خوردنت برای عجول بودنت برای بی تابیت پا به پات اشک می ریزه . من این لحظه رو حس کردم 💛🧡❤