سلام من نزدیک ۷ سال با کسی توی رابطه بودم
سالای اخر مشکلات داشتیم خیلی تلاش کردیم حل کنیم ولی خب از ذهنش بیرون نرف و چندماه اخر رابطه هم دیگ توجه خیلی زیادی به من و رابطمون نداشت
خلاصه سر یه موضوعی بحث کردیم و مرداد ماه یعنی ۸ ماه پیش کات کردیم که یکماه بعدش تولدم بود تولدمو تبریک گفت خیلی معمولی نوشت مهسا تولدت مبارک منم کفتم ممنون بابت تبریکت و تمام و دوباره اواخر مهر ماه پیام داد ک من هدیه گرفته بودم از قبل کات برات و نشد بدم ایینه دق شده برام و میخوام بدمش بهت و یجوری حرف زد ک انکار دپباره میخواد برگرده به رابطه
منم گفتم اوکیه و یکمم سنگین رنگین گرفتم خودمو گفتم باشه بهم یده و ببینیم همو
اورد داد بهم و گف من خیلی مشکلات دارم ا خانوادم همش تو مشکلم من اعصاب و روانم به هم ریخته تو دختر خوبی هستی و من فلانم و بیصار
و اون شبم من کلی کریه کردم اونم بغض داشت خیلی
و برگشت خونشون منم به این امید ک اوکی شدیم پیام دادم رسیدی و فلان ک همون شب کف من نمیتونم تو رابطه باشم بخدا مشکل از تو نیس مشکل از منه و من نمیتونم و حالم بده و هرچقد خواهش کردم گفتم باهم درست میکنیم قبول نکرد🥲 من من سه شب روزگارم سیاه شده بود از گریه و حال بد
حالیو داشتم که برای دشمنمم نمیخوام
چند روز یعدش دوباره فقط خواستم حالشو بپرسم چون دیدم بد بود انکار
وقتی ج داد تشکر کرد کف مرسی ک جویای احوالمی و این صحبتا منم گفتم بژار دوباره تلاش کنم دواره خپاهش کردم حتی زنگ زدم بهش گف مهسا من وقتی حالم بده نمیتونم با تو رفتار درستی داشته باشم نمیخوام اذیتت کنم و خلاصه بازم نخواس باهم باشیم
چندوقت دیگ تولدشه با این اوصاف نظر شما چیه
اخرین باری ک همو دیدیم همون مهر ماه بود
بنظرتون تبریک بگم چون تبریک گف و کادو اورد یا بخاطر این ک هیچجوره نپذیرفت تبریک نگم؟
درضمن از این میترسم ک تبریک بگم و میدونم ک ته تهش میگه مرسی مهسا
همین
چیزی هم قرار نیست درست بشه🙂
و منم قطعا دوباره حالم بد میشه