ما کلا قرار نبود بریم . بعد یهو شوهرم گفت برم مامانت اینا رو بیارم بریم فردا بیرون . شوهرم خیلی واسه اونا سنگ تموم میزاره . بعد به مامانم گفتم احسان اومده دنبالتون. گفت ما شاید نیایم . خیلی ناراحت شدم خیلی . الان جلوی همسرم خورد میشم . ۰ون به مامانم گفتم تو جوحه رو بیار همه چیزو ما خریدیم . که مادرشوهرم نگه اینا هیچی نیاوردن😐