منو شوهرم دوست بودیم
دونفر از دو خانواده شدیدا متفاوت
همه اطرافیان مخالف ازدواجمون بودن
ولی یکسال کوتاه نیومدیم تا رضایت دادن
دوران عقد پر استرسی داشتم ولی همیشه هم دیگرو حمایت میکردیم و بین خودمون همه چیز خوب بود و بحثامون 99درصدش سر خانواده ها بود
بعد 1سال و نیم عروسی کردیم بهترین روزای زندگیم اوایل عروسیم بود
بعد مهر شد و ترم جدید شروع شد خیلی سختم بود هم به کارای خونه برسم هم به درسم
بیشتر از کارای خونم میزدم چون میدیدم شوهرم مشکلی نداره و درکم میکنه و خودشم کمکم میکنه
شوهرم آدم فوق العاده مومنی بود نمیدونم چرا اینطوری شد
5ماه از زندگی مشترکمون همه چیز به بهترین شکل بود تا ماه پیش شوهرم گفت بخاطر مشکلات کاری و مادرش رفته سمت سیگار...
این یکی از خط قرمزای من بود
خیلی بد برخورد کردم و ازش فاصله گرفتم به خیال خودم تنبیهش کنم
یکشنبه بود با گوشیش ساعت گذاشتم پاشم آبگوشت درست کنم دیدم دوتا پیام اومده از یکی از همکاراش نوشته زندگیم...
دنیا رو سرم خراب شد بیدارش کردم فکر میکرد داره خواب میبینه باور نمیکرد بعد گفت حتما اشتباه داده