من دیشب عروسی بود خسته له ساعت دو نیم اومدم خابیدم مریضم داغونم شوهرم صبح پا شده رفته خونه باباش ده بار زنگ زدم کی میای گفت ده دقیقه نیم ساعت دیگه منم چون مریضم باردارم هست خونم انگار بمب زده بلند شدم یکم دمی گوجه درست کنم برا خودمو و بچم میبینم اومد خونه بدون هیچ حرفی رفت حموم منم همینطور تو خونه داشتم چرخ میزدم ی دفعه دیدم پدرشوهرم گفت سلام ی جیغی زدم از ترس شک شدم قیافه داغون بدون لباس زیر با ی وضعی رفتم تو اتاق لباسمو عوض کردم خونم که نگم چقدر کثیف بود یکم میوه گذاشتم ی ربع بعدش پدرشوهرم رفت ب شوهرم میگم احمق ده بار از صبح زنگ زدی نباید بگی بابام باهامه من یکم جمع کنم خونه رو اخه نباید از این مرد متنفر بود