راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
چه جالب بود امضات ..خوشم اومد ..یادمان باشد دنیا زنگ آخر نیست زنگ بعد حساب داریم..
ممنون عزیزم
این دنیاباهمه خوب وبدیش میگذره
مثبت اندیش باش
یادمان باشددنیازنگ اخرنیست زنگ بعدحساب داریم.بهترین انسان ازعملش شناخته میشه وگرنه سخنان خوب بردیوارهاهم نوشته میباشد.پنج فریب شیطان:هنوزجوانی خوش بگذران،زندگی طولانی است پس لذت ببر،هنگام عصبانیت آرام نمان،همه اینکارهارومیکنندپس عیبی نداردتوهم بکن،خیلی گناهکاری دیگه آدم خوبی نمیشوی پس به گناهان ادامه بده... برای ظهوراقاامام زمان اللهم عجل لولیک الفرج
چه تلخ من خستم واقعا تاپیک ببینی میفهمی زندگیم چقدر تلخ بوده الان دو تا مانتو پول ندارم بخرم همیشه ت ...
زندگی سخته من یه مدت بی پول بودم یه جور سخت بود پول ک دستم اومد یه شکل دیگه ای مشکل سرم اومد در هر صورت انگار قرار نیس آب خوش از گلومون بره پایین باید پذیرفت
امروز حس میکنم که از سال های گذشته هم آزادترم، چون از یادها و امیدهای واهی رها شدهام. میدانم که هیچ چیز دوام ندارد.
باز باران با ترانه با گوهر های فراوان. می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا
بگو خدایا چیزایی بهم بده که اصلا تو تصورم نمی گنجه
باز باران با ترانه با گوهر های فراوان. می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا